من قايقم شكسته به خشكى . . .
نيمايوشيج
جغرافياى رنج
چگونه شرح دهم ، دستهاى خستهء خود را ؟ * چگونه فاش كنم ، بالهاى بستهء خود را ؟
كجاست آنكه به هم بند مىزند ، دل ما را ؟ * كه پيش او ببرم ، چينى شكستهء خود را
چه حيف شد ! كه به سمت شتاب آب نراندم * درنگ زورق در گل فرونشستهء خود را
من از اسارت جغرافياى رنج ، مىآيم * و مىنويسم ، تاريخ روح خستهء خود را
* *
بيا كه جمع كنم بلكه در كنارت ازاينپس * تمام خاطرههاى ز هم گسستهء خود را
بيا كه لحظه به لحظه ، به پيش پات بريزم * شبى تمامى غمهاى دستهدستهء خود را
* *
دلم خوش است كه در متن غم ، ز دست ندادم * صفاى لحظهاى از شنگى خجستهء خود را
نواى كهنهء تقدير
ظهور نام تو ، پايان فصل دلتنگيست * حضور آبىات ، آغاز كشف يكرنگيست
حرارت تن ما ، خاك را به رقص آورد * در اين زمانهء سردى ، كه قلبها سنگيست
تواضعى كه دل ما برابر هم داشت * هنوز هم كه هنوز است اوج يكرنگيست
مگر پيامبرانه - به شعر - رسم كنم * خطوط روح تو را در هرآنچه ارژنگيست
من و تو راه به جايى نمىبريم ، امّا * نواى كهنهء تقدير ما بدآهنگيست
سرفرازى
اى دل ! ببين كرامت باران را * دشتى پر از شقايق و ريحان را
خاموشىات چراست در اين دهليز ! * دربر گشاى ، خاطر پژمان را
تا چند پايبند قفس بودن ؟ * درهم شكن صلابت زندان را
از انجماد خاك نخواهى رست * تا غافلى حضور بهاران را
مثل گياه دست طلب بردار * دامان با سخاوت باران را
مانند رود ، زائر دريا باش * درياب اين شكوه نمايان را