تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1842

مساهمون:

ص١٨٤٢
من قايقم شكسته به خشكى . . . نيمايوشيج

جغرافياى رنج

چگونه شرح دهم ، دستهاى خستهء خود را ؟ * چگونه فاش كنم ، بالهاى بستهء خود را ؟ كجاست آنكه به هم بند مىزند ، دل ما را ؟ * كه پيش او ببرم ، چينى شكستهء خود را چه حيف شد ! كه به سمت شتاب آب نراندم * درنگ زورق در گل فرونشستهء خود را من از اسارت جغرافياى رنج ، مىآيم * و مىنويسم ، تاريخ روح خستهء خود را
* *
بيا كه جمع كنم بلكه در كنارت ازاين‌پس * تمام خاطره‌هاى ز هم گسستهء خود را بيا كه لحظه به لحظه ، به پيش پات بريزم * شبى تمامى غمهاى دسته‌دستهء خود را
* *
دلم خوش است كه در متن غم ، ز دست ندادم * صفاى لحظه‌اى از شنگى خجستهء خود را

نواى كهنهء تقدير

ظهور نام تو ، پايان فصل دل‌تنگيست * حضور آبىات ، آغاز كشف يكرنگيست حرارت تن ما ، خاك را به رقص آورد * در اين زمانهء سردى ، كه قلبها سنگيست تواضعى كه دل ما برابر هم داشت * هنوز هم كه هنوز است اوج يكرنگيست مگر پيامبرانه - به شعر - رسم كنم * خطوط روح تو را در هرآنچه ارژنگيست من و تو راه به جايى نمىبريم ، امّا * نواى كهنهء تقدير ما بدآهنگيست

سرفرازى

اى دل ! ببين كرامت باران را * دشتى پر از شقايق و ريحان را خاموشىات چراست در اين دهليز ! * دربر گشاى ، خاطر پژمان را تا چند پايبند قفس بودن ؟ * درهم شكن صلابت زندان را از انجماد خاك نخواهى رست * تا غافلى حضور بهاران را مثل گياه دست طلب بردار * دامان با سخاوت باران را مانند رود ، زائر دريا باش * درياب اين شكوه نمايان را