نكردند آشنايان پاك از رخسار ، اشكى * هزاران منّت است از آستين چشم تر ما را
منم آن خاكسار بىسروسامان كه از لطفى * چو نقش پا به خاك افكنده گردون بستر ما را
به شبهاى سياه هجر يا رب مبتلا گردد * « سهى » هركس جدا كرد از بر ما دلبر ما را
هواى وطن
افتاده دلم در هوس سوختن امشب * اى شمع بده نوبت خود را به من امشب
از درد و غم و بيم و پريشانى و تشويش * در خلوت خود ساختهام انجمن امشب
چون صبح شود چاك زنم تا به گريبان * بر تن نشود پيرهنم گر كفن امشب
غم نيز ز وحشت به دلم پا نگذارد * گر گويم از اين كورهء آتش سخن امشب
هر عضو تنم را خبر از خويشتن امشب * اى واى چه بيگانهام از خويشتن امشب
تا گرد غريبى ز رخم اشك بشويد * بگذار بگريم به هواى وطن امشب
از ديده مرا خون جگر بسكه فروريخت * شد دامن من پر ز عقيق يَمَن امشب
اى شمع تو را درد روانسوز « سهى » نيست * بر گريهء او خندهء بى جا مزن امشب