تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1836

مساهمون:

ص١٨٣٦

گل حسرت

من باغبان گلشن آفت رسيده‌ام * كز باغ خويش جز گل حسرت نچيده‌ام خود را به نوشخند سحر مىدهم فريب * چون صبح كاذبم كه دل شب دميده‌ام گر مىگريزم از همه‌كس در پناه خويش * مردم گزيده‌ام كه ز مردم رميده‌ام يك روز هم نشد كه نشينم به كام دل * عمرى مدام در پى روزى دويده‌ام طبعم رضا به منّت احسان كس نداد * گر منّتى كشيده‌ام از خود كشيده‌ام دستم اگر ز توشه و زاد سفر تهىست * ديگر مرا چه غم كه به منزل رسيده‌ام جز رفتگان كه در دل خاك آرميده‌اند * يك آرميده در همه عالم نديده‌ام عربت نگر كه در وطن خويش هم « سهى » * ناآشناتر از سخن ناشنيده‌ام

رنج مكرّر

من كه راضى شده‌ام رزق مقدّر شده را * نكشم ناز گدايان توانگر شده را چه به‌جا مانده كه در پاى عزيزان ريزم ؟ * باغ آفت‌زده را يا گل پرپر شده را سفله را لقمه‌اى از حكمت لقمان خوش‌تر * خار صحرا چه كند قطرهء گوهر شده را دل ز تكرار شب و روز گرفته‌ست مرا * ديده‌ام بس‌كه من اين رنج مكرّر شده را در ديارى كه هنر خوارتر از خاك ره است * بشكن اين گوهر با خاك برابر شده را اى خوش آنان كه چو خفتند ز خاطر بردند * رنج اين غمكدهء بىدروپيكر شده را گر تو اى عشق به رويم نگشايى در فيض * كس پناهى ندهد رانده ز هر در شده را بس‌كه ناكام « سهى » زيسته‌ام در همه عمر * قصّه پنداشته‌ام كام ميسّر شده را

بهاى گوهر

نمىپرسد كسى حال دل غم‌پرور ما را * مگر حسرت ز خاك تيره بردارد سر ما را پشيمانم كه دل دادم به محبوب دل‌آزارى * كه چون طفلان نمىداند بهاى گوهر ما را نمىترسم كه چون پروانه مىسوزم ولى ترسم * كه از كويش برد باد صبا خاكستر ما را