تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1835

مساهمون:

ص١٨٣٥

همّت بلند

دريا نمى ز شبنم چشم تر من است * آتش خجل ز گرمى خاكستر من است چون سروصدا گره به دل و پاى در گلم * آزادگى گناهم و اين كيفر من است همواره پستىام رسد از همّت بلند * همچون صدف شكست من از گوهر من است فرهاد ار ز پاى درآرد به يك‌نفس * كوه غمى كه در دل غم‌پرور من است هر غم كه مىرسد به دل دردمند من * پيكى ز نارسيده غم ديگر من است هرگز ز بخت تيره ندارم شكايتى * نالم ز دل كه تيره‌تر از اختر من است همچون حباب بس‌كه « سهى » تنگ روزىام * دريا به زير پاى و تهى ساغر من است

مرگ ستاره‌ها

دارم هنوز در دل ، تصويرى از جوانى * اين آخرين فروغ است از شمع زندگانى موى سپيد گويد كاى مست خواب غفلت * بيدار شو كه رفتند ياران كاروانى مرگ ستاره‌ها را هر بامداد ديديم * گويى هنوز ما را عمريست جاودانى اى عشق گر نگيرى امروز دست ما را * ما را كه مىنوازد هنگام ناتوانى گلهاى اين چمن را يا رب چرا نمانده‌ست * رنگى ز آشنايى ، بويى ز مهربانى روزى كه همنوايان زين باغ پر كشيدند * ما نيز دل بريديم زين آشيان فانى بار غم جهانيست بر دوش ناتوانم * هرچند بر تن من جان مىكند گرانى ما را « سهى » ز دنيا هر نعمتى كه دادند * چيزى نماند بر جاى جز يادى از جوانى

دولت بيدار

گر در همه غم با همه‌كس يار نبودم * عمرى به غم خويش گرفتار نبودم چون بىهنران بخت هنرمندم اگر بود * امروز چو كالاى هنر خوار نبودم يك‌عمر ز هر نيك و بد آزار كشيدم * اين بود گناهم كه دل‌آزار نبودم جا داشت چو گل بر تن اگر جامه دريدم * زين غم كه در اين باغ چرا خار نبودم روزى كه به دنبال هنر گام نهادم * آگه ز پشيمانى اين كار نبودم صد شكر كه چون مالك دينار ز همّت * دلباختهء درهم و دينار نبودم اى غم كه « سهى » را دمى از ياد نبردى * من اين همه لطف از تو سزاوار نبودم