تاراج سخن
خواهش بيهودهء دل بىقرارم كرده است * اين پريشانخو پريشانروزگارم كرده است
بسكه عمرى خواند در گوشم حديث ننگ و نام * عقل سوداگر به چشم عشق خوارم كرده است
مىكشد هرجا كه مىخواهد دل خودسر ، مرا * اين بلاى جان ز خود بىاختيارم كرده است
روزگارى من هم از خود داشتم برگ و برى * گرچه تاراج خزان بىبرگ و بارم كرده است
هركه دل كند از جهان ، او را جهان گردد به كام * نااميديهاى من امّيدوارم كرده است
آسمان گويى كه با من مهربان افتاده است * كاين همه اندوه را يك جا نثارم كرده است
اين تن خاكى « سهى » جز مشت خاكى بيش نيست * ديده تا برهم زنى گردون غبارم كرده است
زمزمهء عشق
عمرى كه فنايش همه جا در اثر آيد * مگذار كه بىزمزمهء عشق سرآيد
درياب شب عيش كه تا صبح قيامت * بسيار بخوابيم و شب آيد ، سحر آيد
دل خانهء عشق است به غم وامگذاريد * حيف است كه بيگانه به اين خانه درآيد
ياد آردم از چاك گريبان غزالى * چون چاك گريبان گلم در نظر آيد
اين نغمهء جانسوز كه از ساز شنيديم * اين بود كه مىگفت اجل بىخبر آيد
ساقى به من پير رسان رطل نخستين * ترسم اجل از نوبت من زودتر آيد
امروز مرا دل گرو گردش چشميست * تا باز چه از گردش شمس و قمر آيد
يك لالهء بىداغ در اين باغ نبينى * چندانكه بهاران ز پى يكدگر آيد
بىتربيت عشق « سهى » هستى ما چيست * نخليست كه در باغ جهان بىثمر آيد