بزم غمزدگان
به محفلى كه منم از نشاط دم مزنيد * به بزم غمزدگان جز صلاى غم مزنيد
دل مرا بگذاريد با غم خود شاد * صفاى عاشق و معشوق را به هم مزنيد
حديث عهد جوانى به خاطرم ندهيد * شكستهبال و پرم ، دست بر دلم مزنيد
ز خوان چرخ سيهكاسه اين دوروزهء عمر * اگرچه خون جگر مىخوريد دم مزنيد
به پاى هر گل اين باغ عاريت داميست * به پاى شوق در اين بوستان قدم مزنيد
اگر پر است ز خون يا ز باده ساغر عمر * ز رزق ، آنچه رسد دم ز بيش و كم مزنيد
« سهى » مرو ، ز در غم چو بخت دربندد * كه گفته است در خانه كرم مزنيد ؟
نهال عمر
مرا كه عمر به پنجاه سال نزديك است * نشانهايست كه گاه زوال نزديك است
كه مر برد به عزيزان رفته زين محفل * ز من پيام كه روز وصال نزديك است
چو نيك مىنگرم عمر پنجروزهء ماست * حقيقتى كه به خواب و خيال نزديك است
نه ماند شور جوانى ، نه ماند حال و نشاط * وداع هرچه مرا بود حال نزديك است
رسد ز هر سر موى سپيد مژده مرا * كه حلّ مشكل رنج و ملال نزديك است
نهال عمر كه مرگ است عاقبت ثمرش * مرا كنون ثمر اين نهال نزديك است
ميان زندگى و مرگ يكقدم راه است * ز بسكه فاصلهء ماه و سال نزديك است
« سهى » گرفت دلم گر ز قيل و قال جهان * دگر رهايى از اين قيل و قال نزديك است
جام تهى
در اين خاكدان عزم منزل ندارم * چو نخل كهن پاى در گل ندارم
مگر مرگ آسان كند مشكل من * كه جز زندگى هيچ مشكل ندارم
گر آيينه بردارى از پيش رويم * دگر مشكلى در مقابل ندارم
فتادم به دريايى از آرزوها * كه ديگر اميدى به ساحل ندارم
تو از بيدلى شكوهها دارى و من * دلم هست آرامش دل ندارم
در اين باغ دردا كه چون بيد مجنون * سرافكندهام زان كه حاصل ندارم
چو جام تهى ماندهام روز پيرى * كه زين پس « سهى » جا به محفل ندارم