پس به سمت گل تنهايى مىپيچى
دو قدم مانده به گل
پاى فوارهء جاويد اساطير زمين مىمانى
و تو را ترسى شفاف فرومىگيرد
در صميميت سيّال فضا خشخشى مىشنوى
كودكى مىبينى
رفته از كاج بلندى بالا ، جوجه بردارد
از لانهء نور
و از او مىپرسى :
خانهء دوست كجاست ؟
در سفر آنسوها
ايوان تهى است و باغ از ياد مسافر سرشار
در درّهء آفتاب ، سر برگرفتهاى !
كنار بالش نو ، بيد سايهافكن از پا درآمده است
دورى ، تو از آنسوى شقايق دورى
در خيرگى بوتهها ، كو سايهء لبخندى كه درگذر كند ؟
از شكاف انديشه ، كو نسيمى كه درون آيد ؟
سنگريزهء رود ، بر گونهء تو مىلغزد
شبنم جنگل دور ، سيماى تو را مىربايد
تو را از تو ربودهاند ، و اين تنهايى ژرف است
مىگريى ، و در بيراههء زمزمهاى سرگردان مىشوى .