تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1831

مساهمون:

ص١٨٣١
پس به سمت گل تنهايى مىپيچى دو قدم مانده به گل پاى فوارهء جاويد اساطير زمين مىمانى و تو را ترسى شفاف فرومىگيرد در صميميت سيّال فضا خش‌خشى مىشنوى كودكى مىبينى رفته از كاج بلندى بالا ، جوجه بردارد از لانهء نور و از او مىپرسى : خانهء دوست كجاست ؟

در سفر آن‌سوها

ايوان تهى است و باغ از ياد مسافر سرشار در درّهء آفتاب ، سر برگرفته‌اى ! كنار بالش نو ، بيد سايه‌افكن از پا درآمده است دورى ، تو از آن‌سوى شقايق دورى در خيرگى بوته‌ها ، كو سايهء لبخندى كه درگذر كند ؟ از شكاف انديشه ، كو نسيمى كه درون آيد ؟ سنگريزهء رود ، بر گونهء تو مىلغزد شبنم جنگل دور ، سيماى تو را مىربايد تو را از تو ربوده‌اند ، و اين تنهايى ژرف است مىگريى ، و در بيراههء زمزمه‌اى سرگردان مىشوى .