نماز هنرمندانه
من مسلمانم
قبلهام يك گل سرخ
جانمازم چشمه ، مهرم نور
دشت سجادهء من
من وضو با تپش پنجرهها مىگيرم
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست :
همه ذرّات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتى مىخوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدستهء سرو
من نمازم را پى « تكبير الاحرام » علف مىخوانم ،
پى قَد قامت موج !
نشانى
خانهء دوست كجاست ؟
در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثى كرد
رهگذر شاخهء نورى كه به لب داشت به تاريكى
شبها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيدارى و گفت :
نرسيده به درخت
كوچهباغيست كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن
عشق به اندازهء پرهاى صداقت آبىست
مىروى تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ
سر به در مىآورد