نقش آدمها
سربهسر افسرده است
روزگاريست در اين گوشهء پژمرده هوا
هر نشاطى مرده است
* دست جادويى شب
در به روى من و غم مىبندد
مىكنم هرچه تلاش
او به من مىخندد
* نقشهايى كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دوداندود
طرحهايى كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
* ديرگاهيست كه چون من همه را
رنگ خاموشى در طرح لب است
جنبشى نيست در اين خاموشى !
دستها ، پاها در قير شب است .
ظرافت تنهايى
به سراغ من اگر مىآييد ،
نرم و آهسته بياييد ،
مبادا كه ترك بردارد :
چينى نازك تنهايى من !