تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1828

مساهمون:

ص١٨٢٨
نقش آدمها سربه‌سر افسرده است روزگاريست در اين گوشهء پژمرده هوا هر نشاطى مرده است * دست جادويى شب در به روى من و غم مىبندد مىكنم هرچه تلاش او به من مىخندد * نقشهايى كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دوداندود طرحهايى كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود * ديرگاهيست كه چون من همه را رنگ خاموشى در طرح لب است جنبشى نيست در اين خاموشى ! دستها ، پاها در قير شب است .

ظرافت تنهايى

به سراغ من اگر مىآييد ، نرم و آهسته بياييد ، مبادا كه ترك بردارد : چينى نازك تنهايى من !