به باغ همسفران
صدا كن مرا .
صداى تو خوب است .
صداى تو سبزينهء آن گياه عجيبيست ،
كه در انتهاى صميميّت حزن مىرويد .
كسى نيست .
بيا زندگى را بدزديم .
ميان دو ديوار قسمت كنيم
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم ،
چه اندازه تنهايى من بزرگ است .
مرا باز كن مثل يك در
به روى هبوط گلابى
در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
و من در طلوع گل ياسى از پشت انگشتهاى تو بيدار خواهم شد
و آنوقت
حكايت كن از بمبهايى كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونههايى كه من خواب بودم و تر شد .
بگو چند مرغابى از روى دريا پريدند !
قنارى نخ زرد آواز خود را ،
بهپاى چه احساس آرامشى بست !
چه ادراكى از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آنوقت من مثل ايمانى از تابش استوار گرم ،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد .