تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1811

مساهمون:

ص١٨١١
تا كم خورى لگد ز خر و سرزنش ز خار * گو سبزه از زمين و گل از شاخ سر مزن تا لب گشود غنچه سر خود به باد داد * اى آفتاب دم به نسيم سحر مزن چون كوه پا به جاى نگه‌دار خويش را * چون باد هرزه‌گرد به هر بام و در مزن تا بگذرى به خير از اين رهگذر « سنا » * با رهروان كوى دم از خير و شر مزن

اى كعبه اميد

از بوستان وصل تو هر گل كه چيده‌ام * خارى بود ز بيم فراغت به ديده‌ام با پاى پر ز آبله اندر قفاى دوست * منّت بسى ز خار بيابان كشيده‌ام شيرين‌لبا ! ترش مكن ابرو به روى من * كاندر غم تو تلخى هجران چشيده‌ام تا بسته شد به زلف توام رشتهء اميد * پيوند الفت از همه عالم بريده‌ام آخر به دست غير فتاد آن گلى كه من * با اشك چشم و خون دلش پروريده‌ام ترسم مرا به روز قيامت كفن شود * آن جامه‌اى كه در غم رويت دريده‌ام آن طايرم كه در ازل از آشيان قدس * اندر هواى دانهء خالت پريده‌ام اى كعبهء اميد كجايى كه در رهت * بر روى خارهاى مغيلان دويده‌ام از بهر قند لعل لب دل‌ستان « سنا » * دشنامهاى تلخ ، مكرّر شنيده‌ام

چراغ دانش و بينش

ديده‌اى اينكه در شب تاريك * چون به راهى تو را گذر افتد اوفتد پيش پاى سايهء شخصى * چون چراغش به پشت سر افتد هركجا بگذرد به پيشاپيش * سايهء او به رهگذر افتد هر قدر دور تر شود ز چراغ * سايهء او درازتر افتد گشت چون پيش پاى او تاريك * اتفاقِ بسى خطر افتد گه به سنگ اندرش بلغزد پاى * گاه در گل به روى درافتد لاجرم در طريق هول و خطر * ناگهان در چَهى بسرافتد
* *
راه دنيا خرد چراغ ره است * كه از او نور در بصر افتد هركه از اين چراغ روى بتافت * سرنگون در چَهِ سقر افتد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1811 | سيد محمد باقر برقعى