عالم غم
شادى ندارد آنكه ندارد به دل غمى * آن را كه نيست عالم غم نيست عالمى
آنان كه لذّت دم تيغت چشيدهاند * بر جاى زخم دل نپسندند مرهمى
راز ستاره از من شبزندهدار پرس * كز گردش سپهر نياسودهام دمى
دلبستهام چو غنچه به راه نسيم صبح * بو تا كه بشكفد گلم از بوى همدمى
راهى نرفتهام كه بپرسم ز رهروى * رازى نجستهام كه بگويم به محرمى
صد جو ز چشم راندم و اين خاصيت نداد * كز هفت بحر فيض به خاكم رسد نمى
گيرم بهشت گشت مقرّر ، مرا چه سود * كاندر ضمير تافته دارم جهنّمى
نگذاشت كبر و وسوسهء عقل بالفضول * تا ديو نفس سجده برد پيش آدمى
احوال آسمان و زمين و بشر مپرس * طفلى و خاك تودهاى و نقش درهمى
در دفتر حيات بشر كس نخوانده است * جز داستان مرگ حديث مسلمى
نخوت ز سر بنه كه به بازار كبريا * سرمايهء دو كون نيرزد به درهمى
افراسياب خون سياووش مىخورد * ما بىخبر نشسته به امّيد رستمى
از حدّ خويش پاى فزونتر كشى « سنا » * گر دور چرخ با تو مدارا كند كمى
آه نيمشب
ز تنگناى حوادث گريزگاهى نيست * جز آستانهء پير مغان پناهى نيست
تو خاك تيرهاى از خاك سجدگاه طلب * كه خاك را بجز از خاك سجدهگاهى نيست
به مهر ماهرخى قلب تيره روشن كن * كه عيش نيست در آن تيرهشب كه ماهى نيست
حديث عشق ز دستاربند شهر مپرس * كه شيخ را به سر از اين نمد كلاهى نيست
ز آه نيمشب اى خستهدل مشو غافل * اگرچه دانمت اندر بساط آهى نيست
فراز چرخ بود كلبهء فقير كه گفت ؟ * كه برتر از نهمين چرخ بارگاهى نيست
خطا هرآنچه رود از سواد ديدهء توست * و گرنه در قلم صنع اشتباهى نيست
به جان آنكه خرد يار و مغز هشيار است * هزار نكته مؤثرتر از نگاهى نيست
قدم ز خويش برون نه ز بعد ره مهراس * كه از مقام تو تا قرب دوست راهى نيست
« سنا » ز حافظ خوشنغمه نكتهاى برخوان * كه در قلمرو ما به از او گواهى نيست
عقاب جور گشادهست بال بر سر شهر * كمان گوشهنشينى و تير آهى نيست