تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1809

مساهمون:

ص١٨٠٩

كشتهء عشق

خبرى نيست گر از حال پريشان منش * از چه آشفته بود زلف شكن در شكنش پى توان برد به اسرار دل از سينهء او * بس‌كه چون جوهر جان صاف و لطيف است تنش غنچه سربسته مگر زان لب خندان چه شنيد * كه چو گل چاك شد از تنگدلى پيرهنش اندر آن بزم كه از روى تو گيرند نقاب * بىخبر آنكه بود آگهى از خويشتنش غنچه بشكفت بر لعل تو كو باد صبا ؟ * تا ز غيرت بزند مشت ادب بر دهنش برده رخسار تو در باغ جنان رونق گل * كه به خوارى فكند باد برون از چمنش جام بوسيده به مستى لب ميگون تو را * زان نيايد به هم از خندهء شادى دهنش اينكه بينى نبود لاله ، بود كشتهء عشق * كاتش افتاد ز سوز جگر اندر كفنش هركه جان مىكَنَد از حسرت شيرين‌دهنى * گرچه فرهاد نباشد تو بخوان كوه‌كنش من و رندى و نظربازى و بىپا و سرى * عابد صومعه‌اش صوفى و دلق كهنش عقل ، بيهوده ببالد به تو اى ساقى بزم * خيز و فارغ كن از اين وسوسهء ما و منش اندر آن ورطه كه خون موج زند در دل جام * خرقه بس بار گران است به دريا فكنش اى سليمان به عبث زيور انگشت مساز * آن نگينى كه به افسون ببرد اهرمنش باش خورشيد درخشنده ، به هر خانه بتاب * نه چراغى كه فروزنده به يك انجمنش وصل لعل تو « سنا » گفته مكرر نه عجب * طعنه بر قند مكرّر بزند گر سخنش

گل نرگس

به دور چشم تو اى نرگس خمارآلود * شدم به پاى قدح مست و مىگسار امشب طبيب گفت كه تا نوبهار مى نخورم * كنون شد از تو مرا خانه نوبهار امشب تو را كه شهره به مسكينى و فقيرى كرد ؟ * كه بينمت همه با تاج زرنگار امشب خداى را نگهت در قفاى كيست كه هست * گشاده همچو مَنَت چشم انتظار امشب به تاج‌دارى عالم چه حاجت است مرا * كه در بر است چنين بار تاجدار امشب سرشك ابر روان باشد اى سپهر عطا * تو هم ز ابر كرم بر سرم ببار امشب كنون به دست من اى عقل اختيار مجوى * كه رفته است ز دست من اختيار امشب حكايت دل و شبهاى هجر مىگفتم * به دست بود گر آن زلف تابدار امشب قرار بود كه بنويسم و فروخوانم * ولى شد از كف من دامن قرار امشب
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1809 | سيد محمد باقر برقعى