انتظار
هركس در انتظار گذارد رفيق را * بىشك به دست موج سپارد غريق را
بيچاره آن كسى كه كشد درد انتظار * گم مىكند ز شدّت سختى طريق را
دور از وفاست كز تف سوزان انتظار * آتش به جان زنند رفيق شفيق را
ترسم كه انتظار چو از حد بدر شود * در كام من شرنگ نمايد رحيق را
پژمرده گشت چهرهام آنسان كه هركه ديد * آرد به ياد ، مردم عهد عتيق را
در بحر اشك ، آتش دل ، شعله مىكشد ! * مردم ، نگه كنيد به دريا حريق را !
در انتظار ، خلق خوش از دست مىرود * در پيش خلق تند نمايد خليق را
لاغرى
چنان ضعيف شدم من كه مور جسم مرا * بهسوى لانه كشاند ، بهجاى پاى ملخ
و گر اراده كند ، دوختگر تواند داد * مرا عبور ز سوزن ، بهجاى رشتهء نخ
ابر غم
باز شب آمد كه محنتم بسرآيد * اشك به دامان مرا ز چشم تر آيد
ابر غمم روى ديده پوشد و آنگه * قطرهء باران ز ديده چون گهر آيد
صله
معشوقهء من شبى ز من كرد سؤال * كاى گشته ز مويه موى و از ناله چو نال
خواهم صلهاى دهم به شعرت ، چه دهم ؟ * با خجلت و شرم گفتم اى شوخ ، وصال !