تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1780

مساهمون:

ص١٧٨٠
اين‌قدر خورده‌ام از دست پرىرويان سر * كه دگر مهر بتان هيچ ندارم باور بس‌كه از هجر بتان گشته دو چشمانم تر * جويها بسته‌ام از ديده به دامان كه مگر در كنارم بنشانند سهى بالايى * عشق را شرح و بيان دادن و گفتن نتوان از بيان فايده‌اى نيست كه خود هست عيان * شرح بيداد بتان هيچ نگنجد به بيان سرّ اين نكته مگر شمع برآرد به زبان * ور نه پروانه ندارد به سخن پروايى از همان وقت كه گشتم به غم عشق تو جفت * شاهد بخت ز من چهرهء فرخنده نهفت دوش چشمان گهرريز من از اشك نخفت * اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت بر در ميكده‌اى با دف و نى ترسايى * چرخ دون هيچ‌كسى را دل خوش نگذارد به كسى دست‌خط عيش ابد نسپارد * زان كه هركس درود آنچه در اوّل كارد گر مسلمانى همين است كه حافظ دارد * واى اگر از پس امروز بود فردايى

پرستار

الحق كه كشد زحمت بسيار پرستار * هرگز نكند خستگى اظهار ، پرستار چون درد كند رخنه در اعضاى مريضان * بزدايد از آن يكسره آثار ، پرستار آن دم كه زند تب به بدن شعله چو آتش * خاموش كند شعلهء آن نار ، پرستار اندر سر بالين مريضان چو نهد پاى * گويى كه بود رحمت دادار ، پرستار گر نيست مسيح ، از چه كند زنده دوباره * روحى كه رود از تن بيمار ، پرستار در فصل بهاران كه جهان خرّم و زيباست * هرگز نرود جانب گلزار ، پرستار وان دم كه طبيعت چو عروسان كند آذين * منزل نكند جانب كهسار ، پرستار زيراكه ندارد به سر خويش هوايى * جز راحتى و صحت بيمار ، پرستار ممنون پرستار عزيزم كه به صد مهر * گرديده مرا ياور و غمخوار ، پرستار ما ناخجل از روى توام در همهء عمر * اى آنكه شدى بر من افكار ، پرستار من شاعر آزاده‌ام و هديه‌ام اين است * داند همه‌كس هست فداكار ، پرستار مسرور « سعيدم » اگر از من بپذيرد * اندر عوض رنج خود اشعار ، پرستار