تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1783

مساهمون:

ص١٧٨٣
بغض مهى گاهى به دامانت نشنيد * بينى چو ظلم از ظالمان بىامان كوه اى محبس كاووس كى در شاهنامه * سيمرغ را در داستانها آشيان كوه با دست خورشيدت فلك زر مىفشاند * يا خيمه‌اى از ابر دارى سايبان كوه گاهى نشسته چون عقابان شكارى * زير نظر آورده دشت بيكران كوه دارى گهى همچون خسيسان مزوّر * در رزمهء معدن گهرهايى نهان كوه گه جنگلى از سبزپوشانت به دامن * چشم تو بر آنان چو ماهى مهربان كوه بر هاىهوى گلّه گاهى دل سپرده * گه داده پاسخها به هيهاى شبان كوه گاهى كُله از برف بر سركرده زيبا * استاده بهر خودنمايى سر گران كوه گه تا بسنجى قهرمانيهاى دريا * پا كوفته بر ساحلش چون پهلوان كوه گه پشت بر خورشيد عالمتاب داده * گويا بود دردى نهانت در ميان كوه گاهى دهن بگشوده آتش مىفشانى * شايد به نام ظلم سوزانى بدان كوه آنگه به نطق آتشينت مىنمايى * از حيله و نامردمى داد و فغان كوه سيلى به رخ برقت زند بىجرم و تاوان * تندر بغرّد بر تو چون شير ژيان كوه زان پس بشويد اشك باران دامنت را * از گرد و خاك تيرهء اين خاكدان كوه در دم كشى چترى به سر مانند طفلان * زرد و كبود و سبز و سرخ و ارغوان كوه اوتاد دنيا خواند ربّت از سترگى * از هيبت و شوكت شدى ورد زبان كوه گاه تجلّى گاه نور حق شوى تا * پيغمبرى گردد شبانى در زمان كوه در غار تو گاهى بپيچد وحى يزدان * تا كه يتيمى جلوه يابد زان بيان كوه در تو وحوش و طير بسيار آرميده * چون از سليمان خاتمى دارد نشان كوه خواهم كه اندوه دل خود با تو گويم * اى رازها بنهفته در خود جاودان كوه تنها نه من گويم تو را راز دل خويش * فرهادها رو كرده بر اين آستان كوه يك‌دم سخن گو با « سعيد » اى سرد و خاموش * من هم چو تو دردى به دل دارم نهان كوه

آب

اى فرود اشك چشم خاك آب * قلب خاك از عشق تو صد چاك آب در طبيعت آن زلال آيينه‌اى * يا كه چشم عاشق غمناك آب