استقامت را ز تو آموختيم * در نبرد صخرهها چالاك آب
مىكنى ابراز هنگام عبور * رنجهاى خفته را بىباك آب
دست ايزد جنب و جوش زندگى * با تو بسته در بساط خاك آب
مىفشاند دست گرم آفتاب * تودهء زر بر تو از افلاك آب
شب به خود بندى ز نور ماهتاب * رشتههاى سيم چون فتراك آب
در تو شويد گل لطيف تن به ناز * از تو رويد سبزگون رستاك آب
از تو جنگل سبز مىپوشد به تن * وز تو رويد خوشهها بر تاك آب
پاكى و يكرنگى و لطف و صفا * در تو باشد اين خصال پاك آب
با تو مىگويد « سعيد » اندوه دل * تا كنى بر درّهها پژواك آب
سبز
اى تو را چشمها چو دريا سبز * در هواى تو باغ دلها سبز
ز تو شد اى لطيف چون باران * درّه و دشت و كوه و صحرا سبز
هست با عشق تو مرا امروز * مثل ديروز و همچو فردا سبز
نفست چون نسيم صبح بهار * مىكند روح را مصفّا سبز
آنكه از تو گرفت جامى شد * فكر سبز و زبان گويا سبز
شاخهء شعر من جوانه كند * با خيال تو خوب زيبا سبز
تا گل شعر من برويانى * بنما بوستان جان را سبز
تا تو بالندهاى و سرسبزى * همه جا را كنم تماشا سبز
خواب هم با تو سبز مىبينم * ديدهاى هيچگاه رؤيا سبز
آه كز دورىات شكسته شدم * تو بمان پايدار و پايا سبز
سبزبين باش و تيرگى بشكن * تا ببينى « سعيد » دنيا سبز