ماه اگر نيست چه باكيست بگو هيچ مباش * روشن از تابش خورشيد رخ و روى توام
من از اين دام ، كجا روى رهايى بينم * تا گرفتار بدان نرگس جادوى توام
گلهام از ستم ناوك مژگان تو نيست * كه من افتادهء آن خنجر ابروى توام
قدرت عشق نگر عمر ، مرا رفت و هنوز * مات زيبايى خال لب هندوى توام
ديگران مست مى ناب و من عاشق زار * مست آن لعل شكرريز سخنگوى توام
غرّش رعد
شبى تيره ، از جنبش بادها * خروشيد در آسمان تندرى
از آن سهمگين رعد و برقى كه زد * بترسيد در كلبهاى دخترى
بلرزيد از پاى تا سر ، تنش * چو در برف و سرما تن مضطرى
به دامان مادر ، پناهنده شد * بپيچيد در او چو نيلوفرى
در آغوش او گشت پنهان ز ترس * چو زيبا نگينى در انگشترى
بپرسيد از وى كه اين بانگ چيست * كه افروخت در آسمان آذرى
بگفتش كه اى نازنين دخترم * كه در نزد من از جهان بهترى
نموديست اين بانگ از انقلاب * بدان ظالمينى كه هستند خواب
چو از جور و بيداد مالك شبى * به يزدان شكايت كديور كند
چو در كلبهء سرد طفل يتيم * ز سرماى دى ناله را سر كند
چنان نالد اندر دل تيرهشب * كه بانگش به دل كار نشتر كند
چو از حقكشيها و ظلم قضات * فقيرى شكايت به داور كند
چو دهقان ز بيداد فرزند خان * به خاك اندرون جسم دختر كند
پس آنگاه آهسته در نيمهشب * فغان زان پليد ستمگر كند
چو نى ناله را در گلو بشكند * مبادا كه خانزاده بدتر كند
به گردون همين نالهها بر شود * شود روى هم جمع و تندر شود
بترسيد از موقعى كاين خروش * برآيد ز ملّت گه انقلاب
شود جمع نيروى زحمتكشان * بخواهند از بىحسابان حساب