تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1778

مساهمون:

ص١٧٧٨
ماه اگر نيست چه باكيست بگو هيچ مباش * روشن از تابش خورشيد رخ و روى توام من از اين دام ، كجا روى رهايى بينم * تا گرفتار بدان نرگس جادوى توام گله‌ام از ستم ناوك مژگان تو نيست * كه من افتادهء آن خنجر ابروى توام قدرت عشق نگر عمر ، مرا رفت و هنوز * مات زيبايى خال لب هندوى توام ديگران مست مى ناب و من عاشق زار * مست آن لعل شكرريز سخنگوى توام

غرّش رعد

شبى تيره ، از جنبش بادها * خروشيد در آسمان تندرى از آن سهمگين رعد و برقى كه زد * بترسيد در كلبه‌اى دخترى بلرزيد از پاى تا سر ، تنش * چو در برف و سرما تن مضطرى به دامان مادر ، پناهنده شد * بپيچيد در او چو نيلوفرى در آغوش او گشت پنهان ز ترس * چو زيبا نگينى در انگشترى بپرسيد از وى كه اين بانگ چيست * كه افروخت در آسمان آذرى بگفتش كه اى نازنين دخترم * كه در نزد من از جهان بهترى نموديست اين بانگ از انقلاب * بدان ظالمينى كه هستند خواب چو از جور و بيداد مالك شبى * به يزدان شكايت كديور كند چو در كلبهء سرد طفل يتيم * ز سرماى دى ناله را سر كند چنان نالد اندر دل تيره‌شب * كه بانگش به دل كار نشتر كند چو از حق‌كشيها و ظلم قضات * فقيرى شكايت به داور كند چو دهقان ز بيداد فرزند خان * به خاك اندرون جسم دختر كند پس آنگاه آهسته در نيمه‌شب * فغان زان پليد ستمگر كند چو نى ناله را در گلو بشكند * مبادا كه خان‌زاده بدتر كند به گردون همين ناله‌ها بر شود * شود روى هم جمع و تندر شود بترسيد از موقعى كاين خروش * برآيد ز ملّت گه انقلاب شود جمع نيروى زحمتكشان * بخواهند از بىحسابان حساب