تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1779

مساهمون:

ص١٧٧٩
بكوبند از كين و خشم و غضب * به سر ، خانه خان مالك رقاب به ظالم بگو نيستى گر به خواب * از اين ظلم و بيداد كن اجتناب و گرنه چو سيل بلا شد پديد * برآرد به سر خانه‌ات چون حباب فرود آيى از تخت عشرت به زير * درافتى به يكباره در منجلاب از آن پيش كاين روز آيد پديد * فرود آيد اين آسمانى عذاب از اين خواب غفلت برآريد سر * به رأفت گراييد با رنجبر

تضمين غزل حافظ

من چو مجنون شده‌ام شيفتهء ليلايى * ماهرويى كه ندارد به جهان همتايى هستم از باده و نبود ز كسم پروايى * در همه دير مغان نيست چو من شيدايى خرقه جايى گرو باده و دفتر جايى * آنكه من عاشق اويم به همه چيز نكوست جان من در گرو حسن خدادادهء اوست * مهر او رخنه به تن كرده چو بادام به پوست كشتى باده بياور كه مرا بىرخ دوست * گشته هر گوشهء چشم از غم دل دريايى گرچه در عشق بتان رفت جوانى از دست * پشتم از بار فراق و غم خوبان بشكست گشته با خون من اين مهر عجين روز الست * سخن غير مگو با من معشوقه‌پرست كز وى و جام ميم نيست به كس پروايى * مده اى شوخ جفاپيشه به من اين همه رنج كه از اين رنج تو ما را ندهى وصل چو گنج * نار پستان تو درهم شكند حسن ترنج نرگس ار لاف زد از شيوهء چشم تو مرنج * نروند اهل نظر در پى نابينايى خرّم آن‌كس كه چو تو دلبر و يارى دارد * گل چه خواهد ، كه چو تو تازه بهارى دارد جان من در غم تو حالت زارى دارد * دل كه آيينهء شاهيست غبارى دارد از خدا مىطلبم صحبت روشن‌رايى * ناصحى گفت كه مى خارج از اندازه منوش وين‌قدر همچو نى از دورى خوبان مخروش * گفت تا اين سخنم گفتمش اندر شب دوش كرده‌ام توبه به دست صنمى باده‌فروش * كه دگر مى نخورم بىرخ بزم‌آرايى