بكوبند از كين و خشم و غضب * به سر ، خانه خان مالك رقاب
به ظالم بگو نيستى گر به خواب * از اين ظلم و بيداد كن اجتناب
و گرنه چو سيل بلا شد پديد * برآرد به سر خانهات چون حباب
فرود آيى از تخت عشرت به زير * درافتى به يكباره در منجلاب
از آن پيش كاين روز آيد پديد * فرود آيد اين آسمانى عذاب
از اين خواب غفلت برآريد سر * به رأفت گراييد با رنجبر
تضمين غزل حافظ
من چو مجنون شدهام شيفتهء ليلايى * ماهرويى كه ندارد به جهان همتايى
هستم از باده و نبود ز كسم پروايى * در همه دير مغان نيست چو من شيدايى
خرقه جايى گرو باده و دفتر جايى * آنكه من عاشق اويم به همه چيز نكوست
جان من در گرو حسن خدادادهء اوست * مهر او رخنه به تن كرده چو بادام به پوست
كشتى باده بياور كه مرا بىرخ دوست * گشته هر گوشهء چشم از غم دل دريايى
گرچه در عشق بتان رفت جوانى از دست * پشتم از بار فراق و غم خوبان بشكست
گشته با خون من اين مهر عجين روز الست * سخن غير مگو با من معشوقهپرست
كز وى و جام ميم نيست به كس پروايى * مده اى شوخ جفاپيشه به من اين همه رنج
كه از اين رنج تو ما را ندهى وصل چو گنج * نار پستان تو درهم شكند حسن ترنج
نرگس ار لاف زد از شيوهء چشم تو مرنج * نروند اهل نظر در پى نابينايى
خرّم آنكس كه چو تو دلبر و يارى دارد * گل چه خواهد ، كه چو تو تازه بهارى دارد
جان من در غم تو حالت زارى دارد * دل كه آيينهء شاهيست غبارى دارد
از خدا مىطلبم صحبت روشنرايى * ناصحى گفت كه مى خارج از اندازه منوش
وينقدر همچو نى از دورى خوبان مخروش * گفت تا اين سخنم گفتمش اندر شب دوش
كردهام توبه به دست صنمى بادهفروش * كه دگر مى نخورم بىرخ بزمآرايى