او ز يكسو مىزند ز ابرو به جانم نيشتر * سوى ديگر بر دلم زان چهرهء گلنار ، نار
هر جفايى زو كشم جاى وفا گيرم به دل * چون رضايم بر رضاى آن بت عيّار ، يار
مردم چشمم در آب و دل كباب است بيشتر * چون علىرغمم شود با مردم اغيار ، يار
گفتمش سيرت بياور نيست صورت شرط حسن * ور نه در عالم مرا باشد چو تو بسيار ، يار
گفت : رسم خوبرويان دلربايى هست و ناز * عاشقى گر شيوهء معشوق در پندار ، يار
در مقام عاشق منصور شد سردار عشق * حيف كاخر شد نصيب آنچنان سردار ، دار
نيست « سروى » محرمى تا رازدار دل شود * دل شود همصحبت مهتاب غم ديوار ، وار
خدمتگزار اهل دل
بىاعتنا به هرچه بجز دوستان بُوَم * بر بيدلان دوستنما سرگران بُوَم
حيران به كار و بىخبر از انتهاى كار * چون مرغ دام ديدهء بىآشيان بُوَم
گفتم ز سرّ دل نكنم شكوه ليك حال * گاهى به بىزبانى دل ترجمان بُوَم
از دشمنان دوستنما رنج مىبرم * آرى ، به قوم مار صفت بدگمان بُوَم
پيرم نه پير سال ، قدم گر خميده است * در جنگ روزگار به قامت كمان بُوَم
هر شب پناه مىبرم از بىكسى به دل * با يار آشنا همهشب همزبان بُوَم
ازبسكه چشم زخم ز ايّام ديدهام * بر چرخ و روزگار جهان سرگران بُوَم
« سروى » بگفت هركه دم از مىزند * من آشناى درگه آن خاندان بُوَم