تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1776

مساهمون:

ص١٧٧٦
او ز يك‌سو مىزند ز ابرو به جانم نيشتر * سوى ديگر بر دلم زان چهرهء گلنار ، نار هر جفايى زو كشم جاى وفا گيرم به دل * چون رضايم بر رضاى آن بت عيّار ، يار مردم چشمم در آب و دل كباب است بيشتر * چون علىرغمم شود با مردم اغيار ، يار گفتمش سيرت بياور نيست صورت شرط حسن * ور نه در عالم مرا باشد چو تو بسيار ، يار گفت : رسم خوبرويان دلربايى هست و ناز * عاشقى گر شيوهء معشوق در پندار ، يار در مقام عاشق منصور شد سردار عشق * حيف كاخر شد نصيب آن‌چنان سردار ، دار نيست « سروى » محرمى تا رازدار دل شود * دل شود هم‌صحبت مهتاب غم ديوار ، وار

خدمتگزار اهل دل

بىاعتنا به هرچه بجز دوستان بُوَم * بر بيدلان دوست‌نما سرگران بُوَم حيران به كار و بىخبر از انتهاى كار * چون مرغ دام ديدهء بىآشيان بُوَم گفتم ز سرّ دل نكنم شكوه ليك حال * گاهى به بىزبانى دل ترجمان بُوَم از دشمنان دوست‌نما رنج مىبرم * آرى ، به قوم مار صفت بدگمان بُوَم پيرم نه پير سال ، قدم گر خميده است * در جنگ روزگار به قامت كمان بُوَم هر شب پناه مىبرم از بىكسى به دل * با يار آشنا همه‌شب هم‌زبان بُوَم ازبس‌كه چشم زخم ز ايّام ديده‌ام * بر چرخ و روزگار جهان سرگران بُوَم « سروى » بگفت هركه دم از مىزند * من آشناى درگه آن خاندان بُوَم