تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1775

مساهمون:

ص١٧٧٥

رهرو عشق

رهرو عشقيم و عاشق را به كس كارى نباشد * عاشقان را آرزو جز وصل دلدارى نباشد آن‌قدر پيموده اين ره را به‌پاى آرزوها * تا ميان ما و او از هجر ديوارى نباشد آرزو دارم چنان پروانه در عشقش دهم جان * هم به بالينم به غير از شمع ، ديّارى نباشد در مزارم شمع بگذاريد جاى دستهء گل * چون مرا در زندگانى گرم بازارى نباشد كيستم من در بيابان فنا گم‌كرده‌راهى * ليك شادم در جهان چون من سبكبارى نباشد كيستم من شعلهء لرزان شمع كم‌فروغى * سايبان و همدمم غير از شب تارى نباشد لالهء خونين دل صحرانشينم ، تا بداند * دلبرم همچون دلم ديگر دل زارى نباشد پاك شو آئينه‌سان « سروى » چو خواهى وصل دلبر * ور نه او را با تو جز اين ميل ديدارى نباشد

چشمهء فيض

در بيابان مىكند مجنون تكاپوى محبّت * تا ز خاك پاى ليلى بشنود بوى محبّت مىشنيد آوايى ار مجنون به لحن ليلى از كوه * مىشد عاقل بود اگر بانگ هياهوى محبّت دام راه عاشقان و طرّهء طرّار دلبر * رشتهء دور و تسلسل تار گيسوى محبّت طلعت قوس و قزح در آسمان عشق و رفعت * پرتوى از انعكاس طاق ابروى محبّت اتّحاد و اتّفاق و دوستى و مهربانى * غنچه‌اى مىباشد از گلزار مينوى محبّت آب و تاب ابر رحمت چشمهء انهار كوثر * بگذرد از سلسبيل رشتهء جوى محبّت تاج كرّمنا عنايت كرد بر اولاد آدم * تا كه باشد بنده‌اى محبوب و دلجوى محبّت چيست « سروى » اين محبّت چشمهء فيض إله است * زان محبّت آفرين ، دارد نظر سوى محبّت

سردار عشق

در گلستان وصالش گشته‌ام چون خار ، خوار * بر غمم اى دوست اشك از ديدهء خونبار ، بار او چو خوارم كرد افتادم ز چشم روزگار * آرى ، آرى ، هست در انظار مردم خوار ، خار