رهرو عشق
رهرو عشقيم و عاشق را به كس كارى نباشد * عاشقان را آرزو جز وصل دلدارى نباشد
آنقدر پيموده اين ره را بهپاى آرزوها * تا ميان ما و او از هجر ديوارى نباشد
آرزو دارم چنان پروانه در عشقش دهم جان * هم به بالينم به غير از شمع ، ديّارى نباشد
در مزارم شمع بگذاريد جاى دستهء گل * چون مرا در زندگانى گرم بازارى نباشد
كيستم من در بيابان فنا گمكردهراهى * ليك شادم در جهان چون من سبكبارى نباشد
كيستم من شعلهء لرزان شمع كمفروغى * سايبان و همدمم غير از شب تارى نباشد
لالهء خونين دل صحرانشينم ، تا بداند * دلبرم همچون دلم ديگر دل زارى نباشد
پاك شو آئينهسان « سروى » چو خواهى وصل دلبر * ور نه او را با تو جز اين ميل ديدارى نباشد
چشمهء فيض
در بيابان مىكند مجنون تكاپوى محبّت * تا ز خاك پاى ليلى بشنود بوى محبّت
مىشنيد آوايى ار مجنون به لحن ليلى از كوه * مىشد عاقل بود اگر بانگ هياهوى محبّت
دام راه عاشقان و طرّهء طرّار دلبر * رشتهء دور و تسلسل تار گيسوى محبّت
طلعت قوس و قزح در آسمان عشق و رفعت * پرتوى از انعكاس طاق ابروى محبّت
اتّحاد و اتّفاق و دوستى و مهربانى * غنچهاى مىباشد از گلزار مينوى محبّت
آب و تاب ابر رحمت چشمهء انهار كوثر * بگذرد از سلسبيل رشتهء جوى محبّت
تاج كرّمنا عنايت كرد بر اولاد آدم * تا كه باشد بندهاى محبوب و دلجوى محبّت
چيست « سروى » اين محبّت چشمهء فيض إله است * زان محبّت آفرين ، دارد نظر سوى محبّت
سردار عشق
در گلستان وصالش گشتهام چون خار ، خوار * بر غمم اى دوست اشك از ديدهء خونبار ، بار
او چو خوارم كرد افتادم ز چشم روزگار * آرى ، آرى ، هست در انظار مردم خوار ، خار