تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1774

مساهمون:

ص١٧٧٤
شكسته مهارت دارد و هر دو خط را خوش مىنگارد . اينك نمونه‌هايى چند از غزل او :

بىنيازى

تا ز لطف بىنيازى قدردانى مىكنيم * در كمال بىنيازى زندگانى مىكنيم هركسى دل خوش كند با ياد مهرويى ولى * ما به عشق ديگرى عيش نهانى مىكنيم زهر پنداريم شهدِ مال دنيا را به كام * در مسير معنويّت كامرانى مىكنيم شهريار گنج‌داريم و گداى كوى دوست * صد رمه داريم و چون موسى شبانى مىكنيم با وجودى پيرى از بخت جوان لذّت بريم * در خزان چون در بهاران باغبانى مىكنيم پاس حق داريم و بر باطل خط بطلان كشيم * بر نواميس الهى پاسبانى مىكنيم هرچه پيش آيد به فال نيك مىگيريم ما * شكر يزدان با زبان بىزبانى مىكنيم نيشخند دوستان خام و دشمن را به جان * مىخريم و با حريفان مهربانى مىكنيم خادم خلقيم و منت‌دار خاص و عام شهر * عذر خواهيم ار به ياران سرگرانى مىكنيم زاهدا خوش‌بين مشو چون در عبادت شهره‌اى * بين كه ما خدمت به هم در بىنشانى مىكنيم گفت « سروى » تا به دلبرآفرين دل داده‌ايم * در عوض از خلق عالم دلستانى مىكنيم

غم فردا

خارم ، ولى به دامن گلها نشسته‌ام * جاى زكات جاه گل آنجا نشسته‌ام مهرم ، كه نيستم به دل هركسى ، ولى * همراه عشق بر دل شيدا نشسته‌ام جاى نشست نيست جهان دل بر او مبند * زين‌رو به راه عمر سراپا نشسته‌ام شرمندگيست حاصل انديشه‌هاى دل * زان جاى عقل در سر دانا نشسته‌ام با بيدلان نشستن و برخاستن خطاست * ديدى اگر نشسته‌ام بى جا نشسته‌ام در بزم دوستان موافق جهان نكوست * حيف آنكه گر نشسته‌ام تنها نشسته‌ام در خانقاه معتكف و زار و مستمند * در انتظار پير دلارا نشسته‌ام بار محبّت است گران مىكشم به دل * از محنتش چو مهر به دلها نشسته‌ام « سروى » غمين نشسته و اين ورد بر زبان * امروز رفت و در غم فردا نشسته‌ام