اى نشسته به ماتم و اندوه ! * كاى دريغ « آن زمان چه شد كه گذشت ؟ »
وز غم « رفته » آمده به ستوه ! * « كآنچه بگذشت برنخواهد گشت ! »
تو كه حال « زمان » نمىدانى * از « گذشته » سخن چه مىرانى
گر بخت « گذشته » خوش نگذشت * از گذشتن دگر چه غم دارى ؟
ور به كام تو روزگاران گشت * حالى از رفتنش چه كم دارى ؟
گر گذشت زمان خوشبنياد * چون گذشتهست « حال » و « روزت شاد »
خود زمان چيست جز تحوّل ذات ؟ * غافلان غير از اين گمان كردند
ليكن از روى اختلاف صفات * مختلف وصف آن بيان كردند
ور نه « ماضى » و « حال » و « آينده » * نيست جز دور « دهر » پاينده
چون زمين « سير وضعى » آرد پيش * آسمان نقش روز و شب سازد
هفتهها ، ماه و ماه گردد بيش * سالى از عمر ما پساندازد
زين تحرّك كه در ظهور آيد * « انتقال » زمين « زمان » زايد
* *
گر نجنبيد « كائنات » از جاى * جنبش از گردش « زمان » افتد
پس كنون جنبشى كن و به خود آى * تا زمان بر تو جاودان افتد
كه « زمان » جز « دوام اكنون » نيست * قدر « اكنون » بدانكه « اكنون چيست ؟ »
جستجو
گوشم به حرف مردم و چشمم به روى تو * مردم بهسوى من نگران ، من بهسوى تو
تنها نه روى خوب تو ما را فريفته است * اى خوبتر ز روى نكوى تو خوى تو
عمرم بسررسيد و كسى محرمم نشد * كز كوى من خبر برساند به كوى تو
حقّا كه غير تو نبود آرزوى من * باشد كه غير من نبود آرزوى تو