تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1765

مساهمون:

ص١٧٦٥
عهد پيمان‌شكنان است و به پيمان درست * راز پيمانه بدان عهدشكن نتوان گفت چون بجز تفرقه در جمع وطن‌خواهان نيست * سخن از حال پريشان وطن نتوان گفت پرچم افراشتن و تكيه بر اسلاف زدن * آرزويىست كه با لاف زدن نتوان گفت بردن از چنگ حريفان دغل گوى نبرد * داستانيست كه بىتيغ و كفن نتوان گفت نكته‌سنج است بلى طبع تو « سرمد » امّا * با همه گفتى اگر نكته به من نتوان گفت

چه شد آن زمان كه گذشت ؟

اين چه حالت بود كه اهل زمين * هر زمان از گذشته ياد كنند ؟ از فراق « گذشته‌ها » غمگين * وز غم « حال » بانگ و داد كنند ؟ كارشان غير آه و حسرت نيست ! * هيچشان از زمانه عبرت نيست ! آن يكى در بهار برنايى * مىخورد بهر « كودكى » افسوس ! در كمال جمال و زيبايى * از تأسّف كند قيافه عبوس كه چه خوش بود « كودكى كه گذشت » ؟ * مژده‌ام ده كه : آن زمان برگشت ؟ وان دگر كز شباب كرده عبور * ديده آن سخت راه ناهموار ! داده از كف نشاط عقل و شعور * آرزوى شباب كرده شعار ! كه چه شد : روزگار برنايى * تا كشم سر به عشق و رسوايى ؟ آنچه ديدم به غالب احوال * هيچ‌كس فكر « نقد حال » نبود همه در اختيار وهم و خيال * حالشان جز غم و ملال نبود غافل از اينكه : « حال » زاينده * مادر « رفته » هست و « آينده » در شگفت آمدم كه اين چه خطاست * كادمى ميل قهقرا دارد ! همچو آن « بر » كه پخت و طعم آراست * هوس خامى از هوا دارد ! يا چو گندم كه نان مردم شد * باز خواهد نپخته گندم شد !
* *
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1765 | سيد محمد باقر برقعى