عهد پيمانشكنان است و به پيمان درست * راز پيمانه بدان عهدشكن نتوان گفت
چون بجز تفرقه در جمع وطنخواهان نيست * سخن از حال پريشان وطن نتوان گفت
پرچم افراشتن و تكيه بر اسلاف زدن * آرزويىست كه با لاف زدن نتوان گفت
بردن از چنگ حريفان دغل گوى نبرد * داستانيست كه بىتيغ و كفن نتوان گفت
نكتهسنج است بلى طبع تو « سرمد » امّا * با همه گفتى اگر نكته به من نتوان گفت
چه شد آن زمان كه گذشت ؟
اين چه حالت بود كه اهل زمين * هر زمان از گذشته ياد كنند ؟
از فراق « گذشتهها » غمگين * وز غم « حال » بانگ و داد كنند ؟
كارشان غير آه و حسرت نيست ! * هيچشان از زمانه عبرت نيست !
آن يكى در بهار برنايى * مىخورد بهر « كودكى » افسوس !
در كمال جمال و زيبايى * از تأسّف كند قيافه عبوس
كه چه خوش بود « كودكى كه گذشت » ؟ * مژدهام ده كه : آن زمان برگشت ؟
وان دگر كز شباب كرده عبور * ديده آن سخت راه ناهموار !
داده از كف نشاط عقل و شعور * آرزوى شباب كرده شعار !
كه چه شد : روزگار برنايى * تا كشم سر به عشق و رسوايى ؟
آنچه ديدم به غالب احوال * هيچكس فكر « نقد حال » نبود
همه در اختيار وهم و خيال * حالشان جز غم و ملال نبود
غافل از اينكه : « حال » زاينده * مادر « رفته » هست و « آينده »
در شگفت آمدم كه اين چه خطاست * كادمى ميل قهقرا دارد !
همچو آن « بر » كه پخت و طعم آراست * هوس خامى از هوا دارد !
يا چو گندم كه نان مردم شد * باز خواهد نپخته گندم شد !
* *