تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1761

مساهمون:

ص١٧٦١
زند به ساغر ما سنگ شحنه ليكن خود * نهان ز خلق خود و با شراب ناب كباب به هوش باش كه سوداگران جنّت و حور * نشان دهند به مردم به‌جاى آب سراب بخوان كتاب و عزيزش بدار زان كه بود * مفيد بهر تو مانند خورد و خواب كتاب اگر ز حال تو پرسد كسى بگو صد شكر * بر آن سؤال بود اين‌چنين جواب صواب شكيب دل بود از فرط اضطراب ، آرى * شود بناى مشيّد ز اضطراب خراب مكن خشونت و تندى « سخنورا » زيرا * ز تندى است كه باشد در التهاب شهاب

آشناى دل

بنشين دمى به نزد من اى آشناى دل * نايى بزن كه بشنوم از نى نواى دل اى يار دلنواز به هرجا كه مىروى * دل در قفات آيد و من در قفاى دل در دوستدارىات من و دل هر دو هم‌نوا * دل خواهدت براى من و من براى دل پيوسته دل به ياد تو مسرور و خرّم است * غافل شود اگر ز تو يك‌لحظه واى دل در دهر هركه راست مكانىّ و منزلى * دل جاى دوست باشد و در سينه جاى دل كو محرمى كه راز درون سازم آشكار * كو همدمى كه شرح دهم ماجراى دل در انتظار روى تو شد ديده‌ام سپيد * گرديده است چشم سياهت بلاى دل بيمارى دل از غم هجران روى توست * ديدار روى توست همانا شفاى دل زيبد كه دل فداى تو گردد به راه وصل * گر دل شود شهيد تويى خونبهاى دل از در درآ ز لطف كه دل بىتو نارضاست * حاصل شود ز فيض لقايت رضاى دل دوشينه بىتو بزم « سخنور » صفا نداشت * بازآ كه هست جلوهء رويت صفاى دل

رباعيات

در گلشن دهر ، هر گلى را بوييست * هر فرد ز افراد بشر را خوييست هر سو نگرى وجه خدا جلوه‌گر است * زين روست كه هركه را نظر بر سوييست
* * *
اى غنچه دهان بيا كه بازآمد عيد * در عيد شراب لعل بايد نوشيد گه بوسه ز روى اختيارم ندهى * ناچار تو را به جبر خواهم بوسيد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1761 | سيد محمد باقر برقعى