تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1759

مساهمون:

ص١٧٥٩

اهل صفا

گر كسى انديشه و گفتار و كردارش نكوست * نيست ترديدى كه او را مردمان دارند دوست مىزند آن كس كه در گيتى دم از گفتار نيك * گر وِرا كردار باشد نيك ، گفتارش نكوست شسته‌اند اهل ولا از لوح دل زنگ ريا * جمله يكرنگ‌اند و يكدل نيست مطرح رنگ پوست در جهان هركس شود بىبهره از عرفان حق * هستىاش در باغ هستى خون گل بىرنگ‌وبوست چاره‌جويى را همانا چاره‌سازى حاصل است * مىشود خود چاره‌ساز آخر هرآن كس چاره‌جوست اى خداجو بايد او را با دلى بشكسته خواند * قلب مشتاقان چو گردد منكسر مأواى اوست سوى حق باشد هرآن‌كس را به گيتى روى دل * رو به هر سو مىكند با وجه يزدان روبروست حق‌شناسان گرچه گفتند اين جهان دارالبلاست * نيست غم تا از خم عرفان حق مى در سبوست اى كه دارى ديده بر در تا ببينى روى دوست * چشم جان بگشا گرت ديدار جانان آرزوست در حقيقت از بهشت و حور باشد بىنياز * هركه را ساغر ز مى سرشار و يارى نيك‌خوست باشد اندر بزم دل گفتار نغزش دلنشين * چون « سخنور » هركه با اهل صفا در گفتگوست

عشق و جوانى

اى كه رويت از ملاحت در جهان افكنده شور * چشم بد اى آيت لطف و وجاهت از تو دور