عاشقان را مژدهء وصل تو اى مهرآفرين * تشنگان را چشمهء آب است در صحراى عور
بوسه بر لعل لبت آرد به لب هركس خريد * تشنهتر گردد اگر لبتشنه نوشد آب شور
قصّهء حسن تو را اى لالهرخ هركس شنيد * محو شد از خاطرش افسانهء غلمان و حور
گردد از وصف جمالت بزم ياران پرفروغ * مىشود از ذكر اوصاف تو دلها پرسرور
با غريو حسن خود از دوستداران رخ نتاب * بىنصيباند از كمال و فضل ابناء غرور
ملجاء دلها بود موى پريشانت ، بلى * با پريشانان پريشان را بود حشر و نشور
اى خوشا عشق و جوانى ، وى خوشا شور و نشاط * همنشين با شاعرانى بذلهگو در بزم سور
دل نگردد پير هرگز با گذشت ماه و سال * از جوان بىتأمّل به بود پير صبور
حزن و شادى نيش و نوش تلخ و شيرين باهماند * چرخ گردون را چنين باشد روش تا نفخ صور
اى « سخنور » چامهات در مجمع اهل ادب * نزد دربار سليمان تحفهاى باشد ز مور
سراى دودر
دريغ و درد كه بگذشت باشتاب شباب * بلى هميشه بود شيوهء شباب شتاب
ثبات نيست كسى را در اين سراى دودر * بشر به بحر وجود است چون حباب بر آب
مبرهن است كه باشد دوام حال محال * هميشه نيست سماوات را سحاب حجاب
چه باك باشدش از محشر و جزا آنكس * كه روشن است وِرا گاهِ احتساب حساب
به غير سوءاثر نيست در خطاب خطيب * شود هرآينه همراه با عتاب خطاب