تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1760

مساهمون:

ص١٧٦٠
عاشقان را مژدهء وصل تو اى مهرآفرين * تشنگان را چشمهء آب است در صحراى عور بوسه بر لعل لبت آرد به لب هركس خريد * تشنه‌تر گردد اگر لب‌تشنه نوشد آب شور قصّهء حسن تو را اى لاله‌رخ هركس شنيد * محو شد از خاطرش افسانهء غلمان و حور گردد از وصف جمالت بزم ياران پرفروغ * مىشود از ذكر اوصاف تو دلها پرسرور با غريو حسن خود از دوستداران رخ نتاب * بىنصيب‌اند از كمال و فضل ابناء غرور ملجاء دلها بود موى پريشانت ، بلى * با پريشانان پريشان را بود حشر و نشور اى خوشا عشق و جوانى ، وى خوشا شور و نشاط * همنشين با شاعرانى بذله‌گو در بزم سور دل نگردد پير هرگز با گذشت ماه و سال * از جوان بىتأمّل به بود پير صبور حزن و شادى نيش و نوش تلخ و شيرين باهم‌اند * چرخ گردون را چنين باشد روش تا نفخ صور اى « سخنور » چامه‌ات در مجمع اهل ادب * نزد دربار سليمان تحفه‌اى باشد ز مور

سراى دودر

دريغ و درد كه بگذشت باشتاب شباب * بلى هميشه بود شيوهء شباب شتاب ثبات نيست كسى را در اين سراى دودر * بشر به بحر وجود است چون حباب بر آب مبرهن است كه باشد دوام حال محال * هميشه نيست سماوات را سحاب حجاب چه باك باشدش از محشر و جزا آن‌كس * كه روشن است وِرا گاهِ احتساب حساب به غير سوءاثر نيست در خطاب خطيب * شود هرآينه همراه با عتاب خطاب