برفت آنكه عُطارِدصفت به تير قلم * ربود خاتم معنى ز مشت مشتريا
به نظم و نثر بليغ از ثوابت و سيّار * شكست كلك بلاغت به چرخ مشتريا
يگانه عبقرى « 1 » عصر كز طرايف خطّ * فزود خطّ ظرايف به نظم عبهريا « 2 »
مهينه ناظم دوران به نظم درّ درى * كه كاست رونق بازار شعر انوريا
برفت آنكه ز اشراق طبع وقّادش * كَدِر نمودى آينهء سكندريا
اگرچه مير ولايات نقشبندى بود * ولى به زير نگين داشت ملك قادريا
غروب كرد ذُكايى « 3 » كه آفتاب آموخت * ز مهر ساطع او رسم ذرّه پروريا
سزاى اوست مقام سلالهء حيدر * كه داشت خامهء چون ذو الفقار حيدريا
دلا مگوى كه طاهر ز مرگ شد فانى * به جاودانگىاش كرد مرگ ياوريا
سرِ سراى دگر داشت بىگمان كه نبود * سزاى آن سره مرد اين سراى سرسريا
ز فصل فاصله جستن به وصل ره بردن * نه مرگ باشد بر عارفان عبقريا
نمرده است و نميرد خليل آتش عشق * ممات ظاهرى آرد حيات طاهريا
ايا سلالهء حيدر كه ديدهء گردون * تو را نديد « 4 » نديدى به عزّ و سروريا
هميشه شيوهء گردون ستمگرى بودهست * وليك با تو فزون داشتى ستمگريا
به جرم فضل و هنر مر تو را به چنبر داشت * چنين بود روش چرخ پير چنبريا
به جرم جوهر ذاتى ز دهر خونآشام * اسير سِجن « 5 » غلاف است تيغ جوهريا
خوشا مسرّت آن بىخبر كه نشناسد * ز ثور مرتع افلاك رعجلِ « 6 » سامريا
بيا ببين به رصدخانهء شگفت جهان * قصير فكرى و آنگه بلند اختريا
برادرى جهان نيست جز پشيمانى * برابرى نبود اندر اين برادريا
* *
به عيد فرّخ قربان به قرب حق رفتى * خداى ياور و يارت به روز داوريا
هامش
( 1 ) - عبقرى - هوشيار
( 2 ) - عبهر - ياسمين . عبهرى - حكيم عبد الحميد غزنوى معاصر امير ارسلان
( 3 ) - ذُكا - آفتاب
( 4 ) - نديد - همانند
( 5 ) - سجن - زندان
( 6 ) - رعجل - گوساله