تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1755

مساهمون:

ص١٧٥٥
دوش شهى كه فرقدان بوسه به پاى وى زدى * بهر شكستن بتان بوسه زدى به‌پاى تو عيب نباشد ار مرا قافيه شايگان فتاد * زان كه به گنج شايگان ره برم از ثناى تو فاتح رزم خيبرى ، ساقى بزم كوثرى * مقصد جان و دل تويى ، اى دل‌وجان فداى تو در صف اهل دل نِيم دل به فدايت عجب آنك * جلوهء جانان دهدم ، آينهء صفاى تو شِبهُكَ هَل وُلِد وَلَد ؟ مِثلُكَ هَل اتى فَتى ؟ * اى دل‌وجان انس و جان ، والِهِ هَل اتاى تو محتسب شهر وَلا داد « ستوده » را صَلا * دامنش ار دهى ز كف روز حساب واى تو من كه سپهرجانىام ، تا لب گور سَوق داد * عمر دوباره يافتم از مدد رضاى تو فرق شكستهء مرا مرهم مرحمت رسيد * تا كه دل شكسته را ، كى برسد دواى تو ؟ رشتهء زندگانىام صد گره است و يك اميد * روى تمنّى من و ، دست گره‌گشاى تو « 1 »

هو

به سوگ گوهرى نظم تازى و دريا * سياه جامه شده خامهء سخنوريا دريغ ، طاهر شيرين‌سخن برفت ، و برفت * ز جور دهر تو شر و بديهه آوريا كه را گهر بفرستم ز لجّهء معنى ؟ * كه از سفينهء آفاق رفت گوهريا
هامش
( 1 ) - اين قصيده هنگامى كه طاقى بر سرم فروريخت و جز زخمهاى كوچك و سطحى مرا آسيبى نرسانيد و احساس كردم دست جدّم امير مؤمنان عليه السّلام آن بلاى هولناك را از من دفع كرد ، به عنوان سپاس‌نامه به خاك پايش تقديم شد . به اميد آنكه در روز حساب نيز كمترين غلامان خود را دريابى . ان‌شاءاللّه .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1755 | سيد محمد باقر برقعى