تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1751

مساهمون:

ص١٧٥١
بسان ابر چون گشتم ز هجرانت نباريدم * مشو رنجور از كارم ، كه حفظ آبرو كردم « ستاره » با همه مهرت ، چرا پيمان‌شكن باشد * هزاران درد دل را در فراقت با سبو كردم

هديه

مهر تو بهر من بىكرانه‌ست * واژه‌هاى تو بس عاشقانه‌ست هر نگاهت ، گلى از محبّت * مطلع يك هزاران فسانه‌ست علّت گريه‌ام را مپرسيد * با تو مىگويم آن بىبهانه‌ست شوق ديدار توست ، اشكم * كز سحاب دو چشم روانه‌ست گرچه از من به دورى ، و ليكن * خاطراتت به دل ، جاودانه‌ست عشق تو چون بهاريست كان هم * پاك و زيبا و بس عارفانه‌ست هديه‌ات صد هزاران « ستاره » * گرچه ناچيز و بس كودكانه‌ست

نداى من

منظور خود به شعر بيان مىكنيم ما * دل را براى صيد ، نشان مىكنيم ما در محفلى كه حرف ، ز صبر و وصال ماست * با خنده نقش خويش عيان مىكنيم ما سر مىدهيم نغمهء جانبخش همدلى * تا آن بهاى عشق ، گران مىكنيم ما گر چرخ روزگار نگردد به كام دل * سيلاب اشك ، ز ديده روان مىكنيم ما تا دل ، ز تير اشك به درد آيد آن زمان * يادى ز فصل سرد خزان مىكنيم ما ياران وصال ما به تمسخر گرفته‌اند * زيراكه سرّ خويش نهان مىكنيم ما بر ناديان عشق « ستاره » چنين بگو * با شعر خويش ، كار زبان مىكنيم ما