شعلهء عشق
زندگى را من ، ز عشقت درّ و الا مىكنم * با گل لبخند تو ، دل را مداوا مىكنم
صفحهء تاريك دل را از نگاه مست تو * صاف چون آيينه و خالى ، ز غمها مىكنم
در پى گمگشتهء خويشم ، ولى دانم كه من * عاقبت گمگشته را نزد تو پيدا مىكنم
هر زمان باران ، طبيعت را نوازش مىكند * من به ياد اشك تو ، آن را تماشا مىكنم
تا كه غم ، بر اين دل زارم هويدا مىشود * شعلهء عشق تو را در خانه بر پا مىكنم
ديدهء مست و سياهت قبلهء اين دل شده * جان و دل را من به قربانت چو ليلا مىكنم
آسمانِ ديدهام را از فراقت روز و شب * پر « ستاره » كرده و ذكر خدايا مىكنم
پرتو آفتاب
مرا شاد كردى ، ربابى مگر ؟ * غم از دل رهاندى ، نقابى مگر ؟
گرفتم نشان تو از عندليب * تو آن واژهء شعر نابى مگر ؟
ز جام نگاهت شدم مستمست * تو بهر دل ما شرابى مگر ؟
به جان نحيفم ، تو جان مىدهى * تو چون گرمى آفتابى مگر ؟
مرا درسهايى به دوران عشق * بسى ياد دادى ، كتابى مگر ؟
به سرعت گذر مىكنى از برم * تو از دستههاى شهابى مگر ؟
تو آسايش اين دل خستهاى * به دنياى من همچو خوابى مگر ؟
تويى روشنى شب تار من * بلنداخترا ، ماهتابى مگر ؟
نگاه شرابى
نگاه عاشق تو چون شراب مىماند * بسان قصّهء پرالتهاب مىماند
تبسّمى كه به روى لبان خود ، دارى * طلوع صبحدم آفتاب مىماند
به باغ آينههاى خيال افكارم * وصال توست كه شيرين به خواب مىماند
بسان عطر خوشى در فضاى زندگىام * كه عطر تو ، به دلم چون گلاب مىماند
ز واژههاى سخن جان تازه مىبخشى * به اين دلم ، كه چون عمر حباب مىماند
به مهر قلبى و عشق و محبّتت سوگند * وفاى تو به زلالىّ آب مىماند
« ستاره » از نگهت با خود اينچنين گويد * چه خاطرات خوشى از شباب مىماند