تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1749

مساهمون:

ص١٧٤٩

شعلهء عشق

زندگى را من ، ز عشقت درّ و الا مىكنم * با گل لبخند تو ، دل را مداوا مىكنم صفحهء تاريك دل را از نگاه مست تو * صاف چون آيينه و خالى ، ز غمها مىكنم در پى گمگشتهء خويشم ، ولى دانم كه من * عاقبت گم‌گشته را نزد تو پيدا مىكنم هر زمان باران ، طبيعت را نوازش مىكند * من به ياد اشك تو ، آن را تماشا مىكنم تا كه غم ، بر اين دل زارم هويدا مىشود * شعلهء عشق تو را در خانه بر پا مىكنم ديدهء مست و سياهت قبلهء اين دل شده * جان و دل را من به قربانت چو ليلا مىكنم آسمانِ ديده‌ام را از فراقت روز و شب * پر « ستاره » كرده و ذكر خدايا مىكنم

پرتو آفتاب

مرا شاد كردى ، ربابى مگر ؟ * غم از دل رهاندى ، نقابى مگر ؟ گرفتم نشان تو از عندليب * تو آن واژهء شعر نابى مگر ؟ ز جام نگاهت شدم مست‌مست * تو بهر دل ما شرابى مگر ؟ به جان نحيفم ، تو جان مىدهى * تو چون گرمى آفتابى مگر ؟ مرا درسهايى به دوران عشق * بسى ياد دادى ، كتابى مگر ؟ به سرعت گذر مىكنى از برم * تو از دسته‌هاى شهابى مگر ؟ تو آسايش اين دل خسته‌اى * به دنياى من همچو خوابى مگر ؟ تويى روشنى شب تار من * بلنداخترا ، ماهتابى مگر ؟

نگاه شرابى

نگاه عاشق تو چون شراب مىماند * بسان قصّهء پرالتهاب مىماند تبسّمى كه به روى لبان خود ، دارى * طلوع صبحدم آفتاب مىماند به باغ آينه‌هاى خيال افكارم * وصال توست كه شيرين به خواب مىماند بسان عطر خوشى در فضاى زندگىام * كه عطر تو ، به دلم چون گلاب مىماند ز واژه‌هاى سخن جان تازه مىبخشى * به اين دلم ، كه چون عمر حباب مىماند به مهر قلبى و عشق و محبّتت سوگند * وفاى تو به زلالىّ آب مىماند « ستاره » از نگهت با خود اين‌چنين گويد * چه خاطرات خوشى از شباب مىماند