دانى ؟ صفاى باغ به آن چند گل بود * پس باغ را ز وصلت خود باصفا كنيم
عشق ريا خجالت و بدنامى آورد * ديگر چرا ؟ به وقت مودّت خطا كنيم
دانى « ستاره » چارهء اين كار با چه هست ؟ * ما را توان كه نيست ، بيا تا دعا كنيم
آرى ! بيا به عهد خود اينك وفا كنيم * با هم يكى شويم و دل از غم جدا كنيم
سنگ خاره
ز غمت كجا گريزم ؟ چه كنم چه هست چاره ؟ * كه دلم ز بار هجران ، شده صد هزار پاره
من اگر حكايت دل برم و به سنگ گويم * دو هزار پاره گردد ، دل سخت سنگ خاره
تو مگير جام باده ، ز من اى عصارهء جان * كه دمى ز شوق و مستى به رخت كنم نظاره
مه من ، ز هجر رويت ، به خدا روم به صحرا * چه كنم ؟ كه درد عشقت نكند ز من كناره
شب اگر ز روى رحمت نگهت به آسمان شد * چه بگويم ؟ اسم من هم به تو مىكند اشاره
تو طبيب هستى امّا ، دل من دوا نخواهد * كه دگر براى مردن نكنم صد استخاره
چه گناه كردهام من به ره مودّت آخر * كه نگاه تو نيفتد به دو ديدهء « ستاره »
بىتو
بيا ، درمان دردم كن كه بيمار است جان بىتو * ندارد عطر و شادابى ، بهار و بوستان بىتو
دلم در اين قفس ، تنها وصالت آرزو دارد * كه او پژمرده مىگردد ، درون اين مكان بىتو
ز احوالم چه مىپرسى زمان دورى و هجران ؟ * بهار جاودان دل ، شود همچون خزان بىتو
چه پيش آيد اگر روزى پرستار دلم باشى ؟ * ز هجران ، اشك مىريزم ، چو ابر آسمان بىتو
ندا از عرش گر آيد ، كه جاى توست در جنّت * نمىخواهد دلم ، يكدم بهشت جاودان بىتو
« ستاره » لحظهء هجران ، فقط اين نكته مىداند * به سختى بگذرد حتّى ، گذشت يكزمان بىتو