تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1748

مساهمون:

ص١٧٤٨
دانى ؟ صفاى باغ به آن چند گل بود * پس باغ را ز وصلت خود باصفا كنيم عشق ريا خجالت و بدنامى آورد * ديگر چرا ؟ به وقت مودّت خطا كنيم دانى « ستاره » چارهء اين كار با چه هست ؟ * ما را توان كه نيست ، بيا تا دعا كنيم آرى ! بيا به عهد خود اينك وفا كنيم * با هم يكى شويم و دل از غم جدا كنيم

سنگ خاره

ز غمت كجا گريزم ؟ چه كنم چه هست چاره ؟ * كه دلم ز بار هجران ، شده صد هزار پاره من اگر حكايت دل برم و به سنگ گويم * دو هزار پاره گردد ، دل سخت سنگ خاره تو مگير جام باده ، ز من اى عصارهء جان * كه دمى ز شوق و مستى به رخت كنم نظاره مه من ، ز هجر رويت ، به خدا روم به صحرا * چه كنم ؟ كه درد عشقت نكند ز من كناره شب اگر ز روى رحمت نگهت به آسمان شد * چه بگويم ؟ اسم من هم به تو مىكند اشاره تو طبيب هستى امّا ، دل من دوا نخواهد * كه دگر براى مردن نكنم صد استخاره چه گناه كرده‌ام من به ره مودّت آخر * كه نگاه تو نيفتد به دو ديدهء « ستاره »

بىتو

بيا ، درمان دردم كن كه بيمار است جان بىتو * ندارد عطر و شادابى ، بهار و بوستان بىتو دلم در اين قفس ، تنها وصالت آرزو دارد * كه او پژمرده مىگردد ، درون اين مكان بىتو ز احوالم چه مىپرسى زمان دورى و هجران ؟ * بهار جاودان دل ، شود همچون خزان بىتو چه پيش آيد اگر روزى پرستار دلم باشى ؟ * ز هجران ، اشك مىريزم ، چو ابر آسمان بىتو ندا از عرش گر آيد ، كه جاى توست در جنّت * نمىخواهد دلم ، يك‌دم بهشت جاودان بىتو « ستاره » لحظهء هجران ، فقط اين نكته مىداند * به سختى بگذرد حتّى ، گذشت يك‌زمان بىتو