خواهشى كه گريزان است ، در نشيب نبايدها * تا سرايش از احساس ، شعر و شاعره مىخواهد
مثل عاطفهاى سنگى در تصوّر يك محكوم * تا بسازدش از اوهام ، دست و پيكره مىخواهد
مثل حسرت پنهانى در حصارى گلخانه * سبزهاى كه بهارش را ، پشت پنجره مىخواهد
يا شكستن و ديگر هيچ ، باختن به اميدى پوچ * آنكه سكّهء بختش را ، قلب و ناسره مىخواهد
مىهراسم و اين افكار ، در تدارك ويرانى * پايگاه اميدش را در مخاطره مىخواهد
ذهن خسته و طاعونى در جنون شبستانش * با تمام وجود اينبار ، مرگ خاطره مىخواهد
حضور در مه
حضور در مه و خاكستر ، حضور و وعدهء پنهانى * نه عزم جادهء ابريشم ، حضور سرد و زمستانى
چه حالت است و چه آنسوتر ؟ كه انتظار شدن دارد * فضاى آبى ديگرگون ، هواى تازه و بارانى
به سرزمين دلانگيزش ، مبين چگونه شود حاصل ؟ * نشاى شعر و فراغت را نماى سبز و فراوانى
ولى دريغ كه مىدانم سياه بيشهء افكارش * چه ناشناخته مىخواند مرا به ورطهء ويرانى
و راز مبهم ديدارش نگاه طوسى و ناپيدا * و رمز مشكل گفتارش ، كلام بسته و زندانى
به زرد بوتهء چشمانم شكيب خرمن آتش زد * كه بود فاصلهء دلها ، فراخناى بيابانى