انسان من در جستجوى نيمهء خويش * با او خدايان ورد بىتأثير دارند
انسان تو در انتظار نيمهء من * با اخترش سيّارگان تزوير دارند
آنها هراسى زنده و بيمارگونه * از خوابهاى شوم بىتعبير دارند
وقتى كه آتش مىخرد ايمانشان را * اين هر دو تن پرهيز از تفسير دارند
با چهرهء امروزشان تسليم و ناكام * ديدار با فرداى بىتدبير دارند
از ناباورى
اعتمادى نيست بر لبخندهاى آفتابش * مىرود تا ابر بدخويى بگيرد در نقابش
با دل خوشباورم گفتم كه چشم از او بپوشد * اين شب دلواپسى ديرى نمىپايد شهابش
رفت و پنهان شد ميان موجهاى عشق و رؤيا * اينك اى درياى توفانى ! مگر بينم به خوابش
راه دور بيشهاش هرچند در اسرار گم شد * بوى صدها ياسمن آميخت با هر پيچ و تابش
بر نگاه پرفريبى تشنه بودم ، تشنه بودم * با سبويى گشتم و گشتم به دنبال سرابش
نغمهء بىاعتنايى بود لحن هر سرودش * محتواى بىنيازى داشت متن هر كتابش
نامهاى دادهست از لبخندها اينك « سپيده » * نامهاى بنويس از ناباوريها در جوابش
مرگ خاطره
مىهراسم و اين گفتن خود مخاطره مىخواهد * روح خفتهء آتش را ، پاك و يكسره مىخواهد
آتش كه حضورش را ، جاودانهترين رفتار * شعر و واژه گويا نه ، ورد ساحره مىخواهد