راهى دگر گشايد و روحى دگر دهد * در من اميد بستن و اظهار كردنش
ياد آردم شگفتى افسانههاى دور * بر خصم ، راه بستن و پيكار كردنش
از او گسسته بودم و گر او خطاگر است * حيرانم از صراحت و اقرار كردنش
رازيست بين ما و نشان وفاى اوست * زان غم به رنج بودن و انكار كردنش
آينده را صفاى دگر مىدهد نويد * با خويشتن دوباره مرا يار كردنش
در راه او « سپيده » مجال درنگ نيست * زين بيشتر مكوش به آزار كردنش
گفت نه
من ندانم گفت آرى زير لب يا گفت نه * آنقدر دانم كه با چشمان گويا گفت نه
رو نهادم با هزاران واژه استقبال را * با وداع تلخ ، او يك واژه تنها گفت نه
باد را گفتم نبايد سخت در زنجير شد * بازتابش را چو كوه پاىبرجا گفت نه
بركهاى متروك در رؤياى رفتن غرق بود * موج از تصميم او خنديد ، دريا گفت نه
دشت بىپرواى باران ، خفت با اندام سبز * ابر از اين خواهش به خود لرزيد ، امّا گفت نه
نسترن در شعرهايش گفت از اثبات نور * آسمان در جملههايش آشكارا گفت نه
خوب مىدانست رنگ آخرش بىپاسخ است * حرفها خاكسترى شد ، بىمحابا گفت نه
بر سنگفرش ظلم
انسان من ، انسان تو زنجير دارند * در پيش وجدانهاى خود تقصير دارند
صحرا و آتش بينشان حايل و افسوس * اين خستگان پيكار با تقدير دارند
بر سنگفرش ظلم اين صحراى فاصل * آنها نگاه آرزو در گير دارند