بال بگشودى به اقصاى جهان * پل زدى زين خاكدان بر كهكشان
گه فراخ اين جهانت تنگ گشت * گه چو زندان آمد اين صحرا و دشت
گه به بال عشق و ايمان ، از خودى * پر زدى تا بيكران بيخودى
داد در محراب عشق اى مقتدا * جبرئيل طور معنايت ندا
كاى گرفته از كف جانان مقام * در مصلّاى اديبانى امام
تا كه بسپردى به نسيان خانه را * يافتى « حافظ » ره ميخانه را
طرح نو افكندهاى در شور عشق * خوش نوشتى حافظ منشور عشق
آه اى دلداده ليلاى تو كيست * آنكه بند افكنده بر پاى تو كيست
آنكه سنبل سايبان دارد كدام * چهره رنگ ارغوان دارد كدام
كيست هان شاخهنباتت حافظا * كيست مطلوب حياتت حافظا
هر كلامت در روانى چون فرات * هست شيرينتر ز هر شاخه نبات
باغبانا دستهء گل بستهاى * در گلستان ادب بنشستهاى
بس به ديوانت نظر انداختم * هرگز اى حافظ تو را نشناختم
خوش فتاده پرتو ذاتت به جام * ديده در جامى ، تجلّى را تمام
اى خوش آن جامى كه فرجامش خوش است * اى خوش آن عشقى كه انجامش خوش است
هان « سپيده » هر شبانگه تا سحر * بر در معشوق او بگذار سر . . .
شهيد
اى لالهء آرميده در خاك خموش * مضمون سخن تويى و معناى خروش
هم سينهبهسينه نقش شد قصّهء تو * هم رايت سرخ تو رود ، دوشبهدوش
پروانههاى شب
پروانههاى شب
در زير داربست بلند
ستارهها
حرفيست بر كتيبهء اين قصر كاغذين