تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1714

مساهمون:

ص١٧١٤
بهارا بنگر اين كوه و در و دشت * كه از خون جوانان لاله‌گون گشت بهارا دامن افشان كن ز گلبن * مزار كشتگان را غرق گل كن بهارا از گل و مى آتشى ساز * پلاس درد و غم در آتش انداز بهارا شور شيرينم برانگيز * شرار عشق ديرينم برانگيز بهارا شور عشقم بيشتر كن * مرا با عشق او شير و شكر كن گهى چون جويبارم نغمه‌آموز * گهى چون آذرخشم رخ برافروز مرا چون رعد و طوفان خشمگين كن * جهان از بانگ خشمم پرطنين كن بهارا زنده مانى زندگى بخش * به فروردين ما فرخندگى بخش هنوز اينجا جوانى دلنشين است * هنوز اينجا نفسها آتشين است مبين كاين شاخهء بشكسته خشك است * چو فردا بنگرى پربيدمشك است مگو كاين سرزمين شوره‌زار است * چو فردا دررسد رشك بهار است بهارا باش كاين خون گل‌آلود * برآرد سرخ‌گل چون آتش از دود برآيد سرخ‌گل خواهى نخواهى * و گر خود صد خزان آرد تباهى بهارا شاد بنشين شاد بخرام * بده كام گل و بستان ز گل كام اگر خود عمر باشد سر برآريم * دل‌وجان در هواى هم گماريم ميان خون و آتش ره گشاييم * از اين موج و از اين طوفان برآييم دگر بارت چو بينم شاد بينم * سرت سبز و دلت آباد بينم به نوروز دگر هنگام ديدار * به آيين دگر آيى پديدار

گريهء شبانه

شب آمد و دل تنگم هواى خانه گرفت * دوباره گريهء بىطاقتم بهانه گرفت شكيب درد خموشانه‌ام دوباره شكست * دوباره خرمن خاكسترم زبانه گرفت نشاط زمزمه زارى شد و به شعر نشست * صداى خنده فغان گشت و در ترانه گرفت زهى پسند كماندار فتنه كز بن تير * نگاه كرد و دو چشم مرا نشانه گرفت چو دود بىسروسامان شدم كه برق بلا * به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت اميد عافيتم بود ، روزگار نخواست * قرار عيش و امان داشتم ، زمانه گرفت زهى به خيل ستمگر كه هرچه داد به من * به تيغ بازستاند و به تازيانه گرفت