پرى
پرى بودى و با من راز كردى * به ناز و عشوه عشق آغاز كردى
مرا آواز دادى چون رسيدم * كبوتر گشتى و پرواز كردى
قصّه
شبى بود و بهارى در من آويخت * چه آتشها چه آتشها برانگيخت
فروخواندم به گوشش قصّهء خويش * چو باران بهارى اشك مىريخت
مرغ سحر خواند
سپيده سر زد و مرغ سحر خواند * سپهر تيرهدامان زرافشاند
شبى گفتى به آغوش تو آيم * چه شبها رفت و آغوشم تهى ماند
داغ جدايى
چو نى مىنالم از داغ جدايى * دريغا اى نسيم آشنايى
چنان گشتم غبارآلود غربت * كه نشناسم كه خود بودم كجايى
زمين
زين پيش شاعران ثناخوان كه چشمشان
در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود
بس نكتههاى نغز و سخنهاى پرنگار
گفتند در ستايش اين گنبد كبود
امّا زمين كه بيشتر از هرچه در جهان
شايسته ستايش و تكريم آدمى است
گمنام و ناشناخته و بىسپاس ماند
* اى مادر ، اى زمين
امروز اين منم كه ستايشگر توام