خواب و خيال من همه با ياد روى توست * تا كى به من چو دولت بيدار رو كنى
دلبستهام به باد به بوى شبى كه زلف * بگشايى و مشام مرا مشكبو كنى
خون مىچكد ز نالهء بلبل در اين چمن * فرياد از تو گل كه به هر خار خو كنى
كوتهنظر مباش و از او غير از او مخواه * همّت بلند دار اگر آرزو كنى
درمان درد عشق صبورى بود ولى * با من چرا حكايت سنگ و سبو كنى
اينجاست يار گمشده گرد جهان مگرد * خود را بجوى « سايه » اگر جستجو كنى
زبان نگاه
نشود فاش كسى آنچه ميان من و توست * تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مىگويم * پاسخم گو به نگاهى كه ميان من و توست
روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد * حاليا چشم جهانى نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد * همه جا زمزمهء عشق نهان من و توست
گو بهار دلوجان باش و خزان باش ارنه * اى بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصّهء فردوس و تمنّاى بهشت * گفتگويى و خيالى ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچهء عقل * هركجا نامهء عشق است نشان من و توست
« سايه » ز آتشكدهء ماست فروغ مه و مهر * وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست
شرم و شوق
دل مىستاند از من و جان مىدهد به من * آرام جان و كام جهان مىدهد به من
ديدار او طليعهء صبح سعادت است * تا كى ز مهر طالع آن مىدهد به من
دلدادهء غريبم و گمنام اين ديار * زان يار دلنشين كه نشان مىدهد به من
جانا مراد بخت و جوانى وصال توست * كاو جاودانه بخت جوان مىدهد به من
مىآمدم كه حال دل زار گويمت * امّا مگر سرشك امان مىدهد به من
چشمت به شرم و ناز ببندد لب نياز * شوقت اگر هزار زبان مىدهد به من
آرى سخن به شيوهء چشم تو خوشتر است * مستى ببين كه سحر بيان مىدهد به من
افسرده بود « سايه » دلم بىهواى عشق * اين بوى زلف كيست كه جان مىدهد به من