تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1716

مساهمون:

ص١٧١٦
خواب و خيال من همه با ياد روى توست * تا كى به من چو دولت بيدار رو كنى دل‌بسته‌ام به باد به بوى شبى كه زلف * بگشايى و مشام مرا مشك‌بو كنى خون مىچكد ز نالهء بلبل در اين چمن * فرياد از تو گل كه به هر خار خو كنى كوته‌نظر مباش و از او غير از او مخواه * همّت بلند دار اگر آرزو كنى درمان درد عشق صبورى بود ولى * با من چرا حكايت سنگ و سبو كنى اينجاست يار گمشده گرد جهان مگرد * خود را بجوى « سايه » اگر جستجو كنى

زبان نگاه

نشود فاش كسى آنچه ميان من و توست * تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست گوش كن با لب خاموش سخن مىگويم * پاسخم گو به نگاهى كه ميان من و توست روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد * حاليا چشم جهانى نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد * همه جا زمزمهء عشق نهان من و توست گو بهار دل‌وجان باش و خزان باش ارنه * اى بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست اين همه قصّهء فردوس و تمنّاى بهشت * گفتگويى و خيالى ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به ديباچهء عقل * هركجا نامهء عشق است نشان من و توست « سايه » ز آتشكدهء ماست فروغ مه و مهر * وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست

شرم و شوق

دل مىستاند از من و جان مىدهد به من * آرام جان و كام جهان مىدهد به من ديدار او طليعهء صبح سعادت است * تا كى ز مهر طالع آن مىدهد به من دلدادهء غريبم و گمنام اين ديار * زان يار دلنشين كه نشان مىدهد به من جانا مراد بخت و جوانى وصال توست * كاو جاودانه بخت جوان مىدهد به من مىآمدم كه حال دل زار گويمت * امّا مگر سرشك امان مىدهد به من چشمت به شرم و ناز ببندد لب نياز * شوقت اگر هزار زبان مىدهد به من آرى سخن به شيوهء چشم تو خوش‌تر است * مستى ببين كه سحر بيان مىدهد به من افسرده بود « سايه » دلم بىهواى عشق * اين بوى زلف كيست كه جان مىدهد به من