اشك گلگون
ريخت بر دامانم ازبس اشك گلگون از دو چشم * لجّهء خون شد دل و گرديد بيرون از دو چشم
دمبهدم بر آتش دل مىزنند از مهر آب * زان جهت باشم من غمديده ممنون از دو چشم
ز آتش غم بسكه مىسوزد دلم مانند شمع * كردهام جارى به دامن رود جيحون از دو چشم
آنكه عمرش را به غفلت طى كند آخر چه سود * گر ببارد از ندامت دجلهء خون از دو چشم
دامن صحرا پر است از لالههاى داغدار * بسكه خون از هجر ليلى ريخت مجنون از دو چشم
يك نظر بر هرچه اندازند دل خواهد ز من * جاى دارد اينكه دارم شكوهافزون از دو چشم
روز و شب بر حال زار بينوايان حزين * خون دل جارى كنم در دشت و هامون از دو چشم
چون تهيدستى ببينم پايبند رنج و غم * دامنم « سالم » شود پر در مكنون از دو چشم
افسانهء زندگى
دورهء عمر اى بشر اندك زمانى بيش نيست * آدمى واماندهاى از كاروانى بيش نيست
تكيه بر اين يكدو روز زندگى كردن خطاست * عمر اگر صدسال هم گرديد آنى بيش نيست
در جهان از رستم و اسفنديار و زال زر * قصّهاى ، افسانهاى يا داستانى بيش نيست
همرهان رفتند و ما هم عاقبت خواهيم رفت * بعد از اين از ما بهجا نام و نشانى بيش نيست