تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1706

مساهمون:

ص١٧٠٦
هرگز آن طايفه دلسرد نگردند از هم * كز دل‌وجان سبب گرمى بازار همند رهزنان راه نيابند در آن قافله‌اى * كه شب و روز ز جان قافله‌سالار همند آشنا را نفروشند به بيگانه ز كين * از ره مهر كسانى كه خريدار همند خار غم در دل قومى نخلد كز ره مهر * بلبل باغ هم و نوگل گلزار همند در جهان جان به سلامت ببرند اى « سالم » * آن گروهى كه نه اندر پى آزار همند

مريض عشق

ياران ! مريض عشقم و درمانم آرزوست * جانم به لب رسيده و جانانم آرزوست بىبهره‌ام مكن ز نهال وجود خويش * عمرى بود كه سيب زنخدانم آرزوست دشنام اگر بگويى يا گويىام دعا * برگو سخن از آن لب خندانم آرزوست كام دلم ز زهر غم هجر گشته تلخ * بوسى از آن لب شكرافشانم آرزوست ديدم هزار بار عتاب از جفاى تو * يك‌بار هم ز لطف تو احسانم آرزوست آزرده جمع خاطرم از هجر ، اى صبا * بويى از آن دو زلف پريشانم آرزوست تا گشته‌ام بر آن بت ليلىصفت اسير * ديوانه‌وار كوه و بيابانم آرزوست بىماه عارض تو شده روز من چو شب * نور رخت به كلبهء ويرانم آرزوست ازبس‌كه خار هجر خليده به پاى دل * از باغ وصل تو گل و ريحانم آرزوست بىگل‌عذار ، گل به نظر خار حسرت است * با چون تو گل‌عذار ، گلستانم آرزوست « سالم » ز بس‌كه ديده‌ام آزار از فراق * روز وصال در شب هجرانم آرزوست