تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1705

مساهمون:

ص١٧٠٥
كى به سر روز ازل اين همه سودايم بود * غم چو امروز كجا بر دل شيدايم بود نه همين تنگ‌قفس منزل و مأوايم بود * من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب‌آبادم * فلك آخر ز ره كينه به دامم انداخت كى دل خسته‌ام از مهر و محبّت بنواخت * روز و شب اسب جفا در پىام از هر سو تاخت كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم اى دل آن كس كه به عالم شده بيگانهء عشق * باخبر نيست ز حال من ديوانهء عشق كه چه‌ها مىكشم از ساغر و پيمانهء عشق * تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق هردم او نو غمى آيد به مباركبادم * بر دلم آتش عشق صنمى مه‌سيماست كه قدش سرو خرامان و لبش آب بقاست * زان شب و روز فغانم ز زمين تا به سماست گر خورد خون دلم مردمك ديده رواست * كه چرا دل به جگر گوشهء مردم دادم ساحت گلشن و آواى طيور و لب حوض * مى ناب و قدح و جام بلور و لب حوض دم‌به‌دم خرّمى و عيش و سرور و لب حوض * سايهء طوبى و دلجويى حور و لب حوض به هواى سر كوى تو برفت از يادم * « سالم » از ديده روان كرده دو صد جوى ز اشك راه بربسته به مردم سر هر كوى ز اشك * بين چسان مىگذرد سيل به هر سوى ز اشك پاك كن چهرهء حافظ به دو گيسوى ز اشك * ور نه اين سيل دمادم بكند بنيادم

محرم اسرار

خرّم آن پاك‌دلانى كه ز جان يار همند * از ره مهر و وفا مونس و غمخوار همند از دورويى همه دورند و به وحدت نزديك * دم‌به‌دم باخبر از حال دل زار همند رازشان كى فتد از پرده برون در عالم * آن گروهى كه ز جان محرم اسرار همند دشمن اى دوست كجا طرح جدايى فكند * بين آنان كه همه شايق ديدار همند هرگز از بار ستم قامتشان خم نشود * آن كسانى كه پى كاستن بار همند كى شود خاطر آن جمع پريشان از غم * كه به هم يكسره دلداده و دلدار همند گره از بهر چه در كار كسانى افتد * كه به هر كار ز جان يار و مددكار همند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1705 | سيد محمد باقر برقعى