كى به سر روز ازل اين همه سودايم بود * غم چو امروز كجا بر دل شيدايم بود
نه همين تنگقفس منزل و مأوايم بود * من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خرابآبادم * فلك آخر ز ره كينه به دامم انداخت
كى دل خستهام از مهر و محبّت بنواخت * روز و شب اسب جفا در پىام از هر سو تاخت
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم
اى دل آن كس كه به عالم شده بيگانهء عشق * باخبر نيست ز حال من ديوانهء عشق
كه چهها مىكشم از ساغر و پيمانهء عشق * تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق
هردم او نو غمى آيد به مباركبادم * بر دلم آتش عشق صنمى مهسيماست
كه قدش سرو خرامان و لبش آب بقاست * زان شب و روز فغانم ز زمين تا به سماست
گر خورد خون دلم مردمك ديده رواست * كه چرا دل به جگر گوشهء مردم دادم
ساحت گلشن و آواى طيور و لب حوض * مى ناب و قدح و جام بلور و لب حوض
دمبهدم خرّمى و عيش و سرور و لب حوض * سايهء طوبى و دلجويى حور و لب حوض
به هواى سر كوى تو برفت از يادم * « سالم » از ديده روان كرده دو صد جوى ز اشك
راه بربسته به مردم سر هر كوى ز اشك * بين چسان مىگذرد سيل به هر سوى ز اشك
پاك كن چهرهء حافظ به دو گيسوى ز اشك * ور نه اين سيل دمادم بكند بنيادم
محرم اسرار
خرّم آن پاكدلانى كه ز جان يار همند * از ره مهر و وفا مونس و غمخوار همند
از دورويى همه دورند و به وحدت نزديك * دمبهدم باخبر از حال دل زار همند
رازشان كى فتد از پرده برون در عالم * آن گروهى كه ز جان محرم اسرار همند
دشمن اى دوست كجا طرح جدايى فكند * بين آنان كه همه شايق ديدار همند
هرگز از بار ستم قامتشان خم نشود * آن كسانى كه پى كاستن بار همند
كى شود خاطر آن جمع پريشان از غم * كه به هم يكسره دلداده و دلدار همند
گره از بهر چه در كار كسانى افتد * كه به هر كار ز جان يار و مددكار همند