دلبر ترسا
چون به مسجد خبرى نيست كليسا برويم * به طلبكارى آن دلبر ترسا برويم
حرف حق را همه منصورصفت بايد گفت * گرچه بر دار از آن گفته چو عيسى برويم
دوستان را بجز از دشمنى و حيله چو نيست * به كز ايشان به پناه در اعدا برويم
لنترانى شنوم گر به تمنّا صد بار * باز سويش ار نى گوى چو موسى برويم
زن و فرزند و اقارب نبود يار سفر * من و دل هر دو در اين باديه تنها برويم
رفيق سفر
گردش دور فلك كرد ، ز نو دربهدرم * باز افكنده ز كوى تو بهجاى دگرم
روى دلواپس و واپيش من اندر تشويش * كاندر اين كشمكش آخر ، چه بيايد به سرم
ياد آن ناوك مژگان چو كنم هر ساعت * بر رگ جان زند ، انديشهء او نيشترم
دل كند ناله و من شكر ز ناليدن او * كه از اين بانگ جرس قافله را راهبرم
اين دليليست ز لطفش كه در اين راه مخوف * غصّهء عشق نمودهست رفيق سفرم
همرهان راه پر از لاله تصوّر دارند * بسكه از ديده فروريخته خون جگرم
زحمت تابش خورشيد ندارم گر آه * ابر پيوسته به سر دارم هرجا گذرم
گرچه مسدود شد از چار طرف راه فرار * به فلك برشده آوازهء اينالمفرم
وقت آن است كه « سالار » چو سعدى گويد * « مىروم وز سر حسرت به قفا مىنگرم »
قند مكرّر
من موى تو را چو مشك و عنبر گفتم * روى تو ز مهر و ماه انور گفتم
شهد لب تو كه هست شيرين چو شكر * گفتم كه چو قند است ، مكرّر گفتم