حاصل عمرى كه طى كرديم در اين كشتزار * از گنه بر دوش ما بار گرانى بيش نيست
گر ز نيرو شير باشد در كف روباه مرگ * آدمى آخر ذليل و ناتوانى بيش نيست
مىخورد چون غنچه دانا خون دل آرى هماى * روزىاش از خوان گردون استخوانى بيش نيست
اى كه هستى طالب آسايش از رنج كسان * سود اين سودا مسلّم دان زيانى بيش نيست
شد جوانى همچو تير از شستم و پيرى رسيد * از وجودم قامت همچون كمانى بيش نيست
باشد از دست زبان هركس كه سر بر باد داد * گر سراپا شمع سوزد از زبانى بيش نيست
دل به دنيا از چه بندى اين محيط غمفزاى * گر به چشم عقل بينى خاكدانى بيش نيست
ديده است ازبسكه آزار و جفاى روزگار * بر تن رنجور « سالم » نيمهجانى بيش نيست
تضمين از غزل حافظ
گرچه از چرخ برين مىگذرد فريادم * گرچه دانم به جهان كس نرسد بر دادم
نيست غم گر فلك از كينه دهد بر بادم * فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم
بندهء عشقم و در هر دوجهان آزادم * گر شب و روز بگويم سخن از دوست نكوست
دمبهدم ، دم زدن از دوست على رغم عدوست * تا كه هستم به جهان ذكر من از صحبت اوست
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
از ازل من به چنين روز نبودم مشتاق * كه شوم جفت به صد محنت و از طاقت طاق
بىپروبال بيفتم به قفس در آفاق * طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم