تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1699

مساهمون:

ص١٦٩٩
گرچه از موسيقىام آگاه و در هنگام شور * كار بندم اصفهان را با عراق و شوشترى چنگى از ناهيد بودى بود رامشگر مرا * زهره رو در چرخ اگر بد بودم او را مشترى گو سليمان بود حارس لعل ، بلقيس ورا * مىربودم همچو اهريمن ز جم انگشترى آفتاب مى به دورم ريخت در ساغر مدام * ماه‌رخسارى كه ماهش كرد بايد ساغرى از حكيمان مطربى خواهند اين خنياگران * اف بر اين عصر معارف وين معارف‌پرورى ليك از ما جست بايد حكمت و علم و ادب * يا كه آداب صف هيجا به وقت صفدرى گر قبول عامه خاصان را نباشد ، باك نيست * هست اين دستور اندر داستانها دفترى از پى ردّ و قبول عامه خود را خر ، مساز * زان كه نبود كار عامى جز ، خرى يا خرخرى گمرهم يا رهبرم دانم صراط مستقيم * كم اساتيد كهن دانند بهر رهبرى تا گلستان ادب از شيخ دارد طيّبات * پارس بر پاريس مىبالد به خوبى و فرى

شاهد بازارى

پاك برد از دل من چشم تو بيمارى را * كس ز بيمار نديده‌ست پرستارى را چون فزون ديد ز من لابه و هم زارى را * شد دل‌آزرده و كم كرده دل‌آزارى را گل به بازار درآيد به دو صد جلوه و ناز * چه غم ار شيفته‌ام شاهد بازارى را به اميدى كه رخ خوب تو بينم در خواب * در همه عمر نخواهم رخ بيدارى را تا گدايى در دوست نمودم « ناصر » * يافتم رو به جهان منصب سالارى را