گرچه از موسيقىام آگاه و در هنگام شور * كار بندم اصفهان را با عراق و شوشترى
چنگى از ناهيد بودى بود رامشگر مرا * زهره رو در چرخ اگر بد بودم او را مشترى
گو سليمان بود حارس لعل ، بلقيس ورا * مىربودم همچو اهريمن ز جم انگشترى
آفتاب مى به دورم ريخت در ساغر مدام * ماهرخسارى كه ماهش كرد بايد ساغرى
از حكيمان مطربى خواهند اين خنياگران * اف بر اين عصر معارف وين معارفپرورى
ليك از ما جست بايد حكمت و علم و ادب * يا كه آداب صف هيجا به وقت صفدرى
گر قبول عامه خاصان را نباشد ، باك نيست * هست اين دستور اندر داستانها دفترى
از پى ردّ و قبول عامه خود را خر ، مساز * زان كه نبود كار عامى جز ، خرى يا خرخرى
گمرهم يا رهبرم دانم صراط مستقيم * كم اساتيد كهن دانند بهر رهبرى
تا گلستان ادب از شيخ دارد طيّبات * پارس بر پاريس مىبالد به خوبى و فرى
شاهد بازارى
پاك برد از دل من چشم تو بيمارى را * كس ز بيمار نديدهست پرستارى را
چون فزون ديد ز من لابه و هم زارى را * شد دلآزرده و كم كرده دلآزارى را
گل به بازار درآيد به دو صد جلوه و ناز * چه غم ار شيفتهام شاهد بازارى را
به اميدى كه رخ خوب تو بينم در خواب * در همه عمر نخواهم رخ بيدارى را
تا گدايى در دوست نمودم « ناصر » * يافتم رو به جهان منصب سالارى را