« آنتوان » را آن توان باشد كه گيرد مرز مصر * ناتوان شد در بر « فرهاد » از مستكبرى
لشكر « شاپور » در شيپور چون دم دردمد * لرزه افتد بر تن رويينتنان قيصرى
گرچه « اتسز » را سزد خوارزمشاهى ليك هست * خوار ، رزم او به ميدان سپاه سنجرى
نزد « عمعق » كس نگويد گفتههاى نابكار * ژاژ طيّان ، ياوه باشد پيش شعر شنفرى
شعر ار من زنده در شيراز شد از بعد مرگ * ور نه بودى روزگار شعر و شاعر ، اسپرى
چند كس ز اهل سخن را روزگارى سال و ماه * دادهام تعليم در گفتار اشعار درى
نز ، يكى تحسين شنودم نه كسم تشويق كرد * غير دانشدوستى غير از معارفگسترى
كودكى از رى شنيدم گفته است از مرزكى * من بنسرايد سخن همچون خراسان و هرى
يا كه در انجمنشان شعر مىگويند و بس * نيست از چه ، رامشى مرسوم يا خنياگرى
شعر شيخ و خواجه بر آيين هندى برده است * واى از اين بىتميزى آه ، از اين بىمشعرى
طنز بر سعدى و حافظ طعنه بر خورشيد و ماه * نيست محتاج لجاج و نيست جاى داورى
خنده آرد لاغ باشد گر بگويد زاغ شوم * عيب صوت عندليب و رفتن كبك درى
دردسر گيرد و ليكن نيست هرگز نقص مشك * گر گذر كنّاس را باشد ، به كوى عنبرى
اى خداوندان دانش اى اميران كلام * داورى دارم بسى خواهم ز هريك ياورى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1697
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٩٧