تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1695

مساهمون:

ص١٦٩٥
خفته در قصر را بگو كه چه خسبى * خوابگهت هست و جايگهت گور ديدهء عبرت گشا و نيك نظر كن * تا كه چه شد ملك شوس و دولت آشور قصر ، فرو رفته‌ست بر سر قيصر * سنگ شكسته‌ست كاسهء سر فغفور جام طلب كن ز خم مگو كه نمانده‌ست * كشور نوشيروان و لشكر شاپور دل به زن و طفل و خواسته ، ز چه بندى * جان تو از وصل جمله مانى مهجور مايه زيان مىكنى چو مرگ درآيد * سود ندارد نه زارى تو و نه زور موى سياهت سپيد گردد آرى * مشك در اينجا بدل كنند به كافور گر بتوان و تنى فزون ز تهمتن * پيش قضا ناتوان چو زالى رنجور چنگل شاهين مرگ باز ربايد * اين بدن از چنگ ما چو لاشهء عصفور در غم چشمان مست خفته به خاك است * ديدهء حسرت گشوده نرگس مخمور زان همه جورى كه بر صحيفهء ايّام * ماند از كار نابكاران مسطور غير از دشنام چيست قسمت چنگيز * جز بدهى نام نيست بهرهء تيمور آنكه گمان مىكنيش قادر و قاهر * زودش در چنگ مرگ بينى مقهور چون غم و شادى على الدّوام نپايد * محزون بهر چه‌اى و بهر چه مسرور راحت روز خوشى اگر بسرآمد * مىگذرد نيز محنت شب ديجور زحمت خود مىدهند عارض و معروض * سخرهء خود مىكنند آمر و مأمور بستن دل را نشايد آنچه نپايد * اين سخن از باستان بمانده به دستور اى بس كايد پس از خليفه و خيّام * هم شب بغداد و هم صباح نشابور چنگ نكيسا و لحن باربُدى نيز * مويه به شيرين كنند راستى از شور آنكه نويسيش بندگان معظم * زودش جنّت مكان نگارى و مغفور خانهء گل چيست رو عمارت دل كن * خانه‌خراب اين بنا نماند معمور گر بتوانى ببخش شهد محبّت * ور نه مزن نيش مىنباشى زنبور راست رو و راست گوى و ترك كجى گير * زان كه دروغ است نزد دانش منفور نام به از مال و مرد شهره به علم است * علم طلب كن چو نام خواهى مشهور گرچه اثر نيست نام را ، ز پس مرگ * ليك به دانش به هست ، ذكر تو مذكور نصرت ، از علم جوى تات نماند * بر سپه جاهلان مظفّر و منصور « ناصر سالار » همچو « ناصر خسرو » * موعظه گفت و شود ز چشم تو مستور