خفته در قصر را بگو كه چه خسبى * خوابگهت هست و جايگهت گور
ديدهء عبرت گشا و نيك نظر كن * تا كه چه شد ملك شوس و دولت آشور
قصر ، فرو رفتهست بر سر قيصر * سنگ شكستهست كاسهء سر فغفور
جام طلب كن ز خم مگو كه نماندهست * كشور نوشيروان و لشكر شاپور
دل به زن و طفل و خواسته ، ز چه بندى * جان تو از وصل جمله مانى مهجور
مايه زيان مىكنى چو مرگ درآيد * سود ندارد نه زارى تو و نه زور
موى سياهت سپيد گردد آرى * مشك در اينجا بدل كنند به كافور
گر بتوان و تنى فزون ز تهمتن * پيش قضا ناتوان چو زالى رنجور
چنگل شاهين مرگ باز ربايد * اين بدن از چنگ ما چو لاشهء عصفور
در غم چشمان مست خفته به خاك است * ديدهء حسرت گشوده نرگس مخمور
زان همه جورى كه بر صحيفهء ايّام * ماند از كار نابكاران مسطور
غير از دشنام چيست قسمت چنگيز * جز بدهى نام نيست بهرهء تيمور
آنكه گمان مىكنيش قادر و قاهر * زودش در چنگ مرگ بينى مقهور
چون غم و شادى على الدّوام نپايد * محزون بهر چهاى و بهر چه مسرور
راحت روز خوشى اگر بسرآمد * مىگذرد نيز محنت شب ديجور
زحمت خود مىدهند عارض و معروض * سخرهء خود مىكنند آمر و مأمور
بستن دل را نشايد آنچه نپايد * اين سخن از باستان بمانده به دستور
اى بس كايد پس از خليفه و خيّام * هم شب بغداد و هم صباح نشابور
چنگ نكيسا و لحن باربُدى نيز * مويه به شيرين كنند راستى از شور
آنكه نويسيش بندگان معظم * زودش جنّت مكان نگارى و مغفور
خانهء گل چيست رو عمارت دل كن * خانهخراب اين بنا نماند معمور
گر بتوانى ببخش شهد محبّت * ور نه مزن نيش مىنباشى زنبور
راست رو و راست گوى و ترك كجى گير * زان كه دروغ است نزد دانش منفور
نام به از مال و مرد شهره به علم است * علم طلب كن چو نام خواهى مشهور
گرچه اثر نيست نام را ، ز پس مرگ * ليك به دانش به هست ، ذكر تو مذكور
نصرت ، از علم جوى تات نماند * بر سپه جاهلان مظفّر و منصور
« ناصر سالار » همچو « ناصر خسرو » * موعظه گفت و شود ز چشم تو مستور
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1695
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٩٥