مبين به چشم بدى خلق را و نيكى كن * كه از بدى بر نيكو كسى ندارد ياد
ز نااميدى و يأس اى عزيز دورى جوى * در اين دو بند گرفتار ، كس مباد ، مباد
به راه راست قدم نه ، هماره چون « ساعى » * كه او به عمر ، قدم در طريق كج ننهاد
دارالشّفا
دى گفت مىفروش ز چون و چرا مپرس * اى بىخبر ز كار خود از كار ما مپرس
از ماجراى خويش چو نبود خبر تو را * دم دركش از چگونگى و ماجرا مپرس
درد تو را اميد شفا مىدهد نه يأس * دارالشّفا اميد بود از دوا مپرس
آن را كه نيست معرفتى دل به دو مبند * از خيل مفلسان سخن از كيميا مپرس
بيگانگى بهل خبر از آشنا بگير * جانا تو را كه گفت كه از آشنا مپرس
برگ و نواى ما همه از بينوايى است * گفتا تو را كه حال دل از بينوا مپرس
حاجتروا نماى ز اهل طلب ، ولى * نام و نشان ز مردم حاجتروا مپرس
خيرى كن و ز حق طلب اى دل جزاى خير * ديگر ز اين و آن خبرى از جزا مپرس
چوب خدا صداى ندارد ، بترس از آن * آرى ، ز چوب حق كه بود بىصدا مپرس
بد كردهاى و دعوى نيكى همىكنى * بيهوده مدّعى مشو و مدّعا مپرس
شيخ ريا كه بوى ريا داشت بورياش * ز احوال زار و درهم او مطلقا مپرس
« ساعى » بدين سراچه هرآنكس كه بست دل * در غفلت است ، رو سخن از آن سرا مپرس