تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1691

مساهمون:

ص١٦٩١
خوش گريزان شد خرد از بزم ما دُردىكشان * واعظا ! افسانه كم گو ، ما به عشق افسانه‌ايم عاقلان گويند دورى كن ز عشق روى دوست * ما و از عشق رُخش دورى ؟ ! مگر ديوانه‌ايم آسمان گردش به كام كس نكرد از راه صدق * ما غلام دور جام و گردش پيمانه‌ايم گفت مستان را به جنّت نيست ره شيخ ريا * گو نباشد بىريا ما ساكن ميخانه‌ايم ديگران ناكام اگر گشتند از بىهمّتى * ما چو « ساعى » كامياب از همّت مردانه‌ايم

بزم وصال

در شب تنهايىام خوش با خيال خويشتن * گاه گريم ، گاه مىخندم به حال خويشتن دولت بيدارى آمد داد ، اطمينان به دل * تا برون كردم ز سر خواب و خيال خويشتن در هواى او پرد دائم مرا مرغ خيال * زان بنازد دم‌به‌دم بر پرّوبال خويشتن قانعم بر دادهء يزدان ، طمع‌ورزى چرا ؟ * ازچه‌رو سنگين كنم وزر و و بال خويشتن رو جمال جان مزيّن كن ز تحصيل كمال * مىسزد هركس بنازد بر كمال خويشتن اعتمادى نيست دوران را در اين ده روز عمر * غرّه‌اى تا چند بر جاه و جلال خويشتن خلق را يارى كن و منّت منه بر هيچ‌كس * خواندت تا دوست در بزم وصال خويشتن كس نديده از درخت نيستى بار و برى * پرثمر در باغ هستى كن نهال خويشتن در سپهر زندگى شو فيض‌بخش اهل دل * ماه تابان ساز چون « ساعى » هلال خويشتن

جام وحدت

نكنى برون گر از سر ، تو هواى خودپرستى * به دو پاى خويش افتى به درون چاه پستى ز خودى دمى برون شو ، ز منى و ما سفر كن * سوى ملك نيستى رو ، گرت آرزوست هستى شود اتّصال جان تو به رشتهء حقيقت * اگر از جهان و اهلش همه رشته‌ها گسستى به ره خداپرستى قدمى بنه كه هرگز * نرسى به مقصد خود ز ره هواپرستى دل كس به قهر مشكن كه ز راه كينه گيتى * شكند دل تو را گر دل ناتوان شكستى به ره حقيقت اى جان ، قدمى بنه و گرنه * نرسى به جايى ار دل ز مجاز برنبستى ز گليم خويش هرگز مگذار پاى بيرون * نسزد كنى به حقّ دگران درازدستى ز صفاى جام وحدت دل خويش ساز صافى * كه همين پياله از سر بردت خمار مستى نرسى به كوى جانان نزنى اگر چو « ساعى » * دوسه ساغر پياپى ، تو ز باده الستى