تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1690

مساهمون:

ص١٦٩٠

نغمهء شوق

بىگل رويت گلستان رونقى جانا ندارد * بوستان بىقامت سروى چنين رعنا ندارد مىدهم در پاكبازى جان بر شمع جمالت * دل بود پروانه‌اى وز سوختن پروا ندارد لذّتى از بوستان هرگز نخواهد برد ، آرى * گر تماشاگر نظر بر بوستان‌آرا ندارد لعل ميگون تو را بوسيد هركس گفت با خود * ساغر صهبا چنين كيفيتى اصلا ندارد آن گل باغ لطافت از ره مهر و محبّت * لطفها دارد به عشّاق ازچه‌رو با ما ندارد باغ ، لعبتهاى زيبا دارد اى گل‌رخ ، و ليكن * همچو تو در دلربايى لعبتى زيبا ندارد گفتى آيى پيش من امروز يا فردا ، و ليكن * صفحهء تقويم امروزت مگر فردا ندارد وعده با امّا و شايد ، مىنشايد پيش عاشق * نازنينا وعده چون دادى دگر امّا ندارد در هواى گل به بستان نغمه‌هاى شوق بلبل * دارد امّا همچو « ساعى » منطقى گويا ندارد

گنج غم

از كعبه قدم جانب بتخانه نهاديم * سر در قدم آن بت جانانه نهاديم خاك ره او با مژه رفتيم و پس آنگاه * از شوق ، جبين بر در آن خانه نهاديم آباد شد از دولت عشقش دل ويران * تا گنج غمش بر دل ويرانه نهاديم زد بوسه به پيمانه و ما نيز لب خويش * با ياد لبش بر لب پيمانه نهاديم دل گشت سبكبار ز غمهاى دوعالم * بار غمش آن‌روز كه بر شانه نهاديم جان در كف خود بهر نثار قدم دوست * مردانه نهاديم و دليرانه نهاديم با عشق ، تو گفتى كه چسان سر كنم اى دوست * ما عشق تو بر ديده صميمانه نهاديم حكم ازلى بود چنين ، گرچه ، ولى باز * در ميكده ما پاى حكيمانه نهاديم « ساعى » چه نكو گفت در اين مرحله حافظ * « ما ورد سحر در ره ميخانه نهاديم »

همّت مردانه

آشنا با آشنا ، بيگانه با بيگانه‌ايم * دشمنان را دشمن جان ، دوست را جانانه‌ايم هركجا خار نفاقى است آنجا آتشيم * هركجا شمع محبّت تافت ، ما پروانه‌ايم حاجيان در كعبه سرگرم طواف خانه‌اند * ما درون كعبهء دل محو صاحبخانه‌ايم مرغ دل پرواز دارد در هواى كوى دوست * وه چه آزاديم چون فارغ ز دام و دانه‌ايم