نغمهء شوق
بىگل رويت گلستان رونقى جانا ندارد * بوستان بىقامت سروى چنين رعنا ندارد
مىدهم در پاكبازى جان بر شمع جمالت * دل بود پروانهاى وز سوختن پروا ندارد
لذّتى از بوستان هرگز نخواهد برد ، آرى * گر تماشاگر نظر بر بوستانآرا ندارد
لعل ميگون تو را بوسيد هركس گفت با خود * ساغر صهبا چنين كيفيتى اصلا ندارد
آن گل باغ لطافت از ره مهر و محبّت * لطفها دارد به عشّاق ازچهرو با ما ندارد
باغ ، لعبتهاى زيبا دارد اى گلرخ ، و ليكن * همچو تو در دلربايى لعبتى زيبا ندارد
گفتى آيى پيش من امروز يا فردا ، و ليكن * صفحهء تقويم امروزت مگر فردا ندارد
وعده با امّا و شايد ، مىنشايد پيش عاشق * نازنينا وعده چون دادى دگر امّا ندارد
در هواى گل به بستان نغمههاى شوق بلبل * دارد امّا همچو « ساعى » منطقى گويا ندارد
گنج غم
از كعبه قدم جانب بتخانه نهاديم * سر در قدم آن بت جانانه نهاديم
خاك ره او با مژه رفتيم و پس آنگاه * از شوق ، جبين بر در آن خانه نهاديم
آباد شد از دولت عشقش دل ويران * تا گنج غمش بر دل ويرانه نهاديم
زد بوسه به پيمانه و ما نيز لب خويش * با ياد لبش بر لب پيمانه نهاديم
دل گشت سبكبار ز غمهاى دوعالم * بار غمش آنروز كه بر شانه نهاديم
جان در كف خود بهر نثار قدم دوست * مردانه نهاديم و دليرانه نهاديم
با عشق ، تو گفتى كه چسان سر كنم اى دوست * ما عشق تو بر ديده صميمانه نهاديم
حكم ازلى بود چنين ، گرچه ، ولى باز * در ميكده ما پاى حكيمانه نهاديم
« ساعى » چه نكو گفت در اين مرحله حافظ * « ما ورد سحر در ره ميخانه نهاديم »
همّت مردانه
آشنا با آشنا ، بيگانه با بيگانهايم * دشمنان را دشمن جان ، دوست را جانانهايم
هركجا خار نفاقى است آنجا آتشيم * هركجا شمع محبّت تافت ، ما پروانهايم
حاجيان در كعبه سرگرم طواف خانهاند * ما درون كعبهء دل محو صاحبخانهايم
مرغ دل پرواز دارد در هواى كوى دوست * وه چه آزاديم چون فارغ ز دام و دانهايم